سراشیبی هژمونیک امریکا؛ افغانستان تا کانادا

سراشیبی هژمونیک امریکا؛ از افغانستان تا کانادا

واحد تحلیلی نوا

خروج شتاب‌زده امریکا از کابل در اگست ۲۰۲۱، شاید در آن روزها تنها پایان یک جنگ طولانی به نظر می‌رسید؛ اما امروز، با نگاهی به کارنامه پنج سال گذشته، می‌توان آن را نقطه آغاز روندی دانست که در آن توانایی واشنگتن برای شکل‌دادن به تحولات جهانی، جبهه به جبهه فرسوده شده است. این فرسایش از شکافی عمیق میان بلندپروازی‌های امریکا و توانایی واقعی آن برای تحقق این اهداف حکایت دارد؛ شکافی که به‌تدریج آشکارتر شده و هزینه‌های سیاسی و راهبردی بیشتری بر این کشور تحمیل می‌کند.

امریکا سال ۲۰۲۶ را با نمایش قدرت آغاز کرد. در سحرگاه سوم جنوری، این کشور در عملیاتی با نام «عزم مطلق»، حملات گسترده‌ای را به کاراکاس و مناطق اطراف آن آغاز کرد و نیکلاس مادورو و همسرش را بازداشت و برای محاکمه به نیویورک منتقل کرد. دونالد ترامپ حتی اعلام کرد که امریکا اداره ونزوئلا را بر عهده خواهد گرفت. این عملیات از نظر نظامی موفق ارزیابی شد، اما پیامد سیاسی آن می‌توانست خطرناک‌تر از دستاورد نظامی‌اش باشد؛ زیرا این تصور را در ذهن ترامپ تقویت کرد که می‌تواند الگوی ونزوئلا را در برابر رقیبی به‌مراتب قدرتمندتر نیز تکرار کند. هدف بعدی واشنگتن، جمهوری اسلامی ایران بود.

ترامپ در ۲۸ فبروری ۲۰۲۶، با حمله مشترک امریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی ایران، جنگ را آغاز کرد. برخلاف انتظار طراحان این جنگ، ایران فرو نریخت و تسلیم نشد. اندیشکده کلینگندال هالند در ارزیابی خود نوشت که تهران زیر آتش به اندازه کافی مقاومت کرد تا هزینه‌های فزاینده‌ای را بر امریکا و متحدانش تحمیل کند؛ وضعیتی که در نهایت به آتش‌بس انجامید. ترامپ نتیجه جنگ را پیروزی کامل خواند، اما جمهوری اسلامی ایران مدعی شد که واشنگتن ناگزیر چارچوب کلی طرح ده‌ماده‌ای ایران را پذیرفته است.

آتش‌بسی که با میانجی‌گری پاکستان شکل گرفت نیز پایدار نماند و تا میانه جولای عملاً از هم پاشید و درگیری‌ها در خلیج فارس شدت گرفت. در نهایت، نه تغییر نظام محقق شد و نه تسلیم کامل ایران؛ بلکه امریکا در منطقه‌ای که سال‌ها مدعی مدیریت و برتری مطلق در آن بود، با یک بن‌بست راهبردی روبه‌رو شد. این تجربه بار دیگر نشان داد که برتری نظامی لزوماً به معنای توانایی تحمیل اراده سیاسی بر طرف مقابل نیست.

محدودیت توانایی امریکا در تبدیل قدرت نظامی به نتیجه سیاسی مطلوب، تنها به خاورمیانه محدود نماند. در جبهه اروپا و جنگ اوکراین نیز واشنگتن با چالش مشابهی روبه‌رو شد؛ هرچند این بار مسئله نه صرفاً قدرت نظامی، بلکه ناتوانی در تحمیل یک راه‌حل دیپلماتیک بود. وعده ترامپ برای پایان سریع جنگ اوکراین تحقق نیافت و تلاش‌های او برای وادارکردن مسکو به پذیرش صلح به نتیجه مورد انتظار نرسید.

به گزارش اندیشکده مطالعات جنگ، روسیه در ماه اگست ۲۰۲۶ حدود ۹۰ کیلومتر مربع از خاک اوکراین را تصرف کرد، در حالی که این رقم در اگست سال گذشته بیش از ۵۰۵ کیلومتر مربع بود. با این حال، کاهش سرعت پیشروی روسیه به معنای موفقیت دیپلماسی واشنگتن نبود. ولادیمیر پوتین بار دیگر تأکید کرد که حاضر به منجمدکردن خطوط کنونی جبهه نیست. به این ترتیب، جنگی فرسایشی که چشم‌انداز روشنی برای پایان آن دیده نمی‌شود، همچنان منابع امریکا و اروپا را می‌بلعد و ناتوانی واشنگتن در تحمیل صلح بر مسکو را آشکار می‌سازد.

اما محدودیت نفوذ امریکا به میدان‌های جنگ و رقابت با قدرت‌های بزرگ محدود نماند. واشنگتن در امریکای لاتین نیز با چالش تازه‌ای روبه‌رو شد. پس از بن‌بست در جبهه‌های ایران و اوکراین، این بار نگاه ترامپ به برزیل دوخته شد؛ کشوری با ذخایر نفتی، منابع معدنی کمیاب و ظرفیت عظیم زراعتی که برای واشنگتن اهمیت راهبردی دوچندانی یافته بود.

فشارهای امریکا بر برزیل از مدت‌ها پیش آغاز شده بود. ترامپ پس از محاکمه ژائیر بولسونارو، تعرفه‌های تجاری بر برزیل وضع کرد و قاضیان محکمه عالی این کشور را تحریم نمود. سازمان استخبارات برازیل نیز در گزارشی محرمانه، خطر مداخله امریکا را در سطح «بحرانی» ارزیابی کرد. با این حال، ترامپ در روز رأی‌گیری از حمایت رسمی هر دو نامزد خودداری کرد.

نتیجه انتخابات برخلاف انتظارات واشنگتن رقم خورد. لولا با کسب حدود ۵۱.۸ درصد آرا در برابر ۴۸.۲ درصد آرای فلاویو بولسونارو پیروز شد و بار دیگر به ریاست‌جمهوری رسید. او پس از دوم‌شدن در دور نخست، توانست در دور دوم پیروز شود. فاصله آرا اندک بود، اما پیام سیاسی آن اهمیت زیادی داشت. تحلیل‌گران پیش‌تر هشدار داده بودند که فشار واشنگتن ممکن است نتیجه معکوس بدهد و به جای تضعیف لولا، موقعیت او را تقویت کند؛ نتیجه انتخابات نیز با این ارزیابی هم‌خوانی داشت. این تحول نشان داد که فشار اقتصادی و سیاسی امریکا، دست‌کم در این مورد، نتوانست نتیجه سیاسی مورد نظر واشنگتن را رقم بزند.

با این حال، نشانه‌های فرسایش نفوذ امریکا به رقبای این کشور محدود نماند. در خاورمیانه، نزدیک‌ترین متحد منطقه‌ای واشنگتن، یعنی اسرائیل، نیز با بحرانی سیاسی روبه‌رو شد که می‌تواند معادلات منطقه‌ای امریکا را پیچیده‌تر کند.

اسرائیل اکنون در بن‌بستی کم‌سابقه گرفتار شده است. با شمارش تقریباً همه آرا، ائتلاف نتانیاهو ۵۳ کرسی، ائتلاف آیزنکوت ۴۸ کرسی و احزاب عرب رکورد ۱۹ کرسی را به دست آورده‌اند؛ رقمی که تقریباً دو برابر سهم کنونی آنان است. هرچند لیکود همچنان بزرگ‌ترین حزب پارلمان به شمار می‌رود، هیچ‌یک از دو بلوک بدون احزاب عرب به اکثریت نمی‌رسد و همین مسئله، احزاب عرب را به بازیگران تعیین‌کننده در معادلات تشکیل دولت تبدیل کرده است.

واکنش نتانیاهو نیز گویای عمق این بحران است. ائتلاف لیکود، احزاب عرب را به «دزدیدن» انتخابات متهم کرده است؛ اقدامی که تلاشی آشکار برای بی‌اعتبارساختن آرای شهروندان عرب به شمار می‌رود. با توجه به پیوند عمیق دولت ترامپ با نتانیاهو، انتظار می‌رود واشنگتن همچنان از ابقای او حمایت کند؛ چه از طریق کشاندن اسرائیل، به انتخابات دوباره و چه با اعمال فشار برای جلوگیری از ائتلاف مخالفان با احزاب عرب.

اما مسئله فراتر از سرنوشت سیاسی نتانیاهو است. اسرائیل امروز دیگر آن متحد باثباتی نیست که امریکا بتواند بدون نگرانی، برنامه‌های منطقه‌ای خود را بر شانه‌های آن پیش ببرد. بحران سیاسی داخلی اسرائیل، در کنار چالش‌های دیگر متحدان منطقه‌ای واشنگتن، نشان می‌دهد که امریکا حتی در میان نزدیک‌ترین شرکای خود نیز با محیطی پیچیده‌تر و پیش‌بینی‌ناپذیرتر روبه‌رو شده است.

با این همه، شاید معنادارترین نشانه فرسایش نفوذ امریکا نه در میدان‌های جنگ و نه در میان رقبای ژئوپلیتیکی آن، بلکه در رفتار نزدیک‌ترین متحدانش آشکار شده باشد. نمونه برجسته این تحول را می‌توان در همسایگی شمالی امریکا، یعنی کانادا، مشاهده کرد.

در ۳۰ اکتوبر، رهبران کانادا و اتحادیه اروپا در بیست‌ویکمین نشست خود در مونترال، «اتحاد برای آینده» را با هدف ایجاد فضای مشترک رفاه و امنیت اقتصادی بنیان گذاشتند. مارک کارنی، نخست‌وزیر کانادا، از شکل‌گیری نزدیک‌ترین نوع شراکت ممکن با اتحادیه اروپا، پیش از عضویت کامل، سخن گفت؛ مسیری که قرار است کانادا را به نخستین «عضو وابسته» اتحادیه اروپا تبدیل کند.

در این نشست، تفاهم‌نامه‌هایی در زمینه هوش مصنوعی امضا شد، مذاکرات موافقت‌نامه تجارت دیجیتال به پایان رسید و توافق‌هایی برای گسترش سرمایه‌گذاری در بانک سرمایه‌گذاری اروپا و منابع حیاتی کانادا، به‌ویژه مواد خام کمیاب، دنبال شد. اهمیت این تحولات تنها در توافق‌های اقتصادی و تجاری خلاصه نمی‌شود؛ بلکه پیام سیاسی آن‌ها برای واشنگتن بسیار مهم‌تر است.

وقتی نزدیک‌ترین شریک تاریخی امریکا، در واکنش به تهدیدهای تجاری ترامپ، آگاهانه روابط اقتصادی و راهبردی خود را به سوی اروپا متنوع می‌سازد، این نشانه‌ای از تغییر در معادلات سنتی روابط بین‌الملل است. کانادا با این رویکرد نشان داد که حتی متحدان نزدیک امریکا نیز دیگر نمی‌خواهند امنیت اقتصادی و منافع راهبردی خود را صرفاً به رابطه با واشنگتن گره بزنند.

در کنار این تحولات خارجی، امریکا با چالش سیاسی مهمی در داخل نیز روبه‌رو است. تنها چند روز به انتخابات میان‌دوره‌ای این کشور باقی مانده و بسیاری از پیش‌بینی‌کنندگان بر این باورند که دموکرات‌ها کرسی‌های بیشتری را در مجلس نمایندگان تصاحب خواهند کرد. اگر این پیش‌بینی تحقق یابد، ترامپ در سال‌های پایانی ریاست‌جمهوری خود با کنگره‌ای روبه‌رو خواهد شد که می‌تواند محدودیت‌های بیشتری بر اختیارات و برنامه‌های او، از جمله در حوزه سیاست خارجی، اعمال کند. چنین وضعیتی ممکن است توانایی دولت او برای پیشبرد سیاست‌های یک‌جانبه در عرصه بین‌المللی را بیش از پیش کاهش دهد.

در نهایت، سخن‌گفتن از «پایان امریکا» هنوز زود است. ایالات متحده همچنان یکی از قدرت‌های بزرگ جهان است و از ظرفیت‌های اقتصادی، نظامی و سیاسی گسترده‌ای برخوردار است. اما مسئله اصلی دیگر صرفاً حجم قدرت امریکا نیست، بلکه میزان کارایی آن در تبدیل این قدرت به دستاوردهای سیاسی و راهبردی است.

از کابل تا تهران، از اوکراین تا برزیل، از اسرائیل تا مونترال، مجموعه این تحولات تصویری از جهانی ارائه می‌کند که در آن اراده واشنگتن دیگر به‌آسانی به نتیجه مطلوب تبدیل نمی‌شود. قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی، حتی متحدان سنتی امریکا، بیش از گذشته در پی تعریف مستقل منافع و گسترش گزینه‌های راهبردی خود هستند.

پرسش اصلی سال‌های پیش رو این است: آیا واشنگتن واقعیت شکل‌گیری نظم چندقطبی را خواهد پذیرفت و سیاست خارجی خود را با آن سازگار خواهد کرد، یا با پافشاری بر ابزارهای فرسوده و رویکردهای یک‌جانبه، روند فرسایش نفوذ خود را شتاب خواهد بخشید؟

بازنشر
پیمایش به بالا