جنگ در خلیج فارس؛ صورتحساب های ملیاردی روی میز اروپا
واحد تحلیل نوا
وقتی محسن رضایی، دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران، خطاب به اروپا نوشت که جنگ بهایی دارد و اکنون نوبت آنهاست که بپردازند، بسیاری در پایتختهای غربی آن را لفاظی تبلیغاتی خواندند. اما کافی است نگاهی به خیابانهای پاریس، بولونیا و لیسبون و ارقام تورم در فرانکفورت و به کارخانههای خاموش آلمان بیندازیم تا دریابیم که این سخن، پیش از آنکه تهدید باشد، توصیف وضعیتی است که هماکنون جریان دارد. محسن رضایی در واقع به اظهارات فریدریش مرتس پاسخ میداد که خود اعتراف کرده بود جنگ با ایران بیش از صد میلیارد یورو هزینه انرژی بر اروپا تحمیل کرده است. یعنی صورتحساب را نه تهران، بلکه برلین صادر کرده بود.
واقعیت میدانی را باید از ارقام آغاز کرد. تورم سالانه منطقه یورو در سپتامبر به ۳.۸ درصد رسید که بالاترین رقم در سه سال اخیر و بالاتر از پیشبینی بازار است. موتور این تورم روشن است: قیمت انرژی در همین ماه نسبت به سال گذشته ۱۸.۸ درصد افزایش یافته است. برای درک شدت این تحول، کافی است بدانیم که تورم منطقه یورو در فبروری، یعنی درست پیش از آغاز جنگ، تنها ۱.۹ درصد بوده. یعنی در کمتر از هشت ماه، تورم دو برابر شده است.
کمیسیون اروپا خود برآورد کرده است که این جنگ از راه اختلال در تجارت و بازار انرژی، حدود صد میلیارد یورو هزینه بر اروپا تحمیل کرده است؛ قیمت گاز حدود ۱۴۰ درصد افزایش یافته و قیمت دیزل دو برابر شده است. بانک مرکزی اروپا که تا پیش از جنگ در مسیر کاهش نرخ بهره بود، ناگزیر به مسیر معکوس بازگشت و نرخ سپرده را از ۱۶ سپتامبر به ۲.۵ درصد رساند. معنای این تصمیم برای اقتصادی که پیش از این رشد ضعیفی داشت، روشن است: وام گرانتر، سرمایهگذاری کمتر و رکود عمیقتر.
اما قلب این بحران، آلمان است؛ موتور صنعتی اروپا. دولت آلمان پیشبینی رشد امسال را به دلیل شوک انرژی ناشی از جنگ خلیج فارس نصف کرد و آن را از یک درصد به نیم درصد کاهش داد. مؤسسه پژوهشهای اقتصادی آلمان پیشبینی کرده بود که شوک قیمت انرژی، بهبود نوپای اقتصاد را متوقف کرده و کشور را در میانه سال به رکود فنی میکشاند. صنایع سنگین آلمان، از فولاد تا صنایع کیمیاوی، که پیش از این با تقاضای ضعیف و رقابت چین دستوپنجه نرم میکردند، اکنون بار سنگینتری را تحمل میکنند. بستهشدن تنگه هرمز و افزایش هزینه انرژی و حملونقل، صنعت کیمیاوی آلمان را زیر فشار شدید قرار داده و کسری بودجه این کشور به ۴.۲ درصد رسیده است. حتی لوفتهانزا، شرکت هوایی ملی آلمان، به دلیل بحران سوخت ۲۰ هزار پرواز خود را لغو کرده است.
این فشار اقتصادی اکنون به سرک هایی اروپا رسیده است. در فرانسه، تظاهرات علیه گرانی و افزایش قیمت سوخت در ۱۸ اکتوبر، برای دومین روز پیاپی، به درگیری با پولیس انجامید و جنبش جلیقهزردها دوباره به سرک ها بازگشتند، نخستوزیر فرانسه حتی پس از این خشونتها از اعمال محدودیتهای بیشتر برای رفتوآمد سخن گفت. در ایتالیا، معترضان در بولونیا با پولیس درگیر شدند و دهقانان و رانندگان لاری با بستن جادهها به افزایش قیمت سوخت اعتراض کردند. پیش از آن، بلژیک و یونان شاهد اعتصابهای عمومی بودند که حملونقل را در پایتختهای این دو کشور مختل کرد و رانندگان لاری در اسپانیا اعتصاب نامحدود اعلام کردند؛ اعتصاب قبلی آنان در ماه مارچ، قفسههای سوپرمارکتها را خالی کرده بود. در پرتغال با رسیدن قیمت انرژی به رکوردهای تازه باعث شد معترضان با کاروانهای کندرو و بوقزدن به سرک ها بیایند.
در این میان، تنگه هرمز همچنان عملاً بسته است. پایگاه دیدهبانی بنادر و صندوق بینالمللی پول در ۲۵ اکتوبر تنها دو عبور از تنگه هرمز را ثبت کرده است، در حالی که این رقم پیش از حمله امریکا و اسرائیل به ایران، ۸۵ عبور در روز بود. ادعای دولتهای غربی درباره بازگشت صادرات نفت منطقه از راههای جایگزین، نیمی از حقیقت است؛ نیم دیگر این است که نفت با هزینه حملونقل و بیمه بسیار بالاتری به بازار میرسد و این هزینه دقیقاً همان چیزی است که در پمپبنزینهای اروپا و صورتحساب گاز خانوادهها دیده میشود. حتی اروپا ناگزیر شد در ۲۹ اکتوبر، آزادسازی سریعتر ۴۲.۶ میلیون بشکه از ذخایر اضطراری نفت را تأیید کند؛ اقدامی که در شرایط عادی بیسابقه است.
اکنون باید پرسید: چرا اروپا بیش از هر بازیگر دیگری هزینه میپردازد؟ پاسخ در عدم تقارن ساختاری نهفته است. امریکا خود صادرکننده نفت و گاز است و از افزایش قیمتها نیز سود میبرد؛ بخشی از گاز مایع که اکنون به اروپا فروخته میشود، از امریکا میآید و با قیمتهای بالاتری عرضه میشود. اروپا اما پس از قطع گاز روسیه در سال ۲۰۲۲، به منابع خلیج فارس روی آورده بود؛ منابعی که اکنون پشت تنگه هرمز گیر ماندهاند. یعنی اروپا در کمتر از پنج سال، دو بار به خاطر سیاستهایی که بیشتر در واشنگتن طراحی شده بودند، بهای انرژی را پرداخته است: یک بار در جنگ اوکراین و بار دیگر در جنگ ایران.
همین عدم تقارن، شکاف سیاسی تازهای را در اروپا گشوده است. فشار هزینههای زندگی به ناآرامیها دامن زده و به احزاب راست افراطی در آستانه انتخابات سال آینده در فرانسه، ایتالیا و پولند نیروی تازهای بخشیده است. سیاستمداران راست افراطی و چپ افراطی بهطور فزاینده استدلال میکنند که بازگرداندن روابط انرژی با روسیه به کاهش هزینهها کمک میکند؛ موضعی که اجماع رسمی اروپا در حمایت از اوکراین را به چالش میکشد. اینجاست که راهبرد تهران معنای کامل خود را مییابد: فشار اقتصادی، نه دولتهای اروپایی، بلکه جامعه اروپایی را هدف گرفته و از درون، اجماع سیاسیای را که پشت سیاست امریکا ایستاده بود، فرسوده میکند.
از منظر ژئوپولیتیک، آنچه ایران انجام داده، بازتعریف مفهوم قدرت است. کشوری که در برابر برتری هوایی امریکا و اسرائیل توان رویارویی کلاسیک ندارد، با تکیه بر توان موشکی و گلوگاه جغرافیایی، هزینه جنگ را از میدان نبرد به خانه شهروندان اروپایی منتقل کرده است. این همان «تشدید افقی» است: گسترش دامنه هزینهها بهجای گسترش دامنه نبرد. اکنون شواهد نشان میدهد که این راهبرد، دستکم در اروپا، مؤثر واقع شده است.
البته باید یادآور شد که بحران اروپا تنها محصول جنگ ایران نیست. این قاره از پیش با ضعفهای ساختاری روبهرو بود: از دستدادن گاز ارزان روسیه، رقابت فرساینده صنایع چینی، تعرفههای تجاری امریکا و فرسودگی الگوی اقتصاد صادرات محور آلمان. اما همین ضعفها، اروپا را به آسیبپذیرترین حلقه زنجیره غرب بدل کرده بود و جنگ ایران نقش کاتالیزوری را بازی کرد که این آسیبپذیری را به بحرانی آشکار تبدیل کرد. احتمالا ایران هم از این بحران بیهزینه بیرون نمیآید؛ اقتصاد جمهوری اسلامی ایران، زیر بار جنگ و محاصره قرار دارد و خریداران آسیایی نفت خلیج فارس نیز آسیب میبینند. اما پرسش راهبردی این است که کدام طرف زیر این فشار تحمل بالاتری دارد؟ تجربه چهل ساله ای تحریم ها نشان داده است که جامعه ایران برای فشار تحمل پذیری بیشتری دارند در حالی که جوامع اروپایی، که به رفاه و ثبات عادت کردهاند، اکنون با نخستین تجربه جدی چنین فشارهایی روبهرو شده اند.
زمستان پیش رو آزمون اصلی خواهد بود. با تورمی که هنوز رو به افزایش است، بانک مرکزی که ناگزیر به افزایش نرخ بهره شده، صنعتی که در آستانه رکود قرار دارد و سرک هایی که هر هفته داغتر میشوند، دولتهای اروپایی با پرسشی روبهرو خواهند شد که دیگر نمیتوانند از آن بگریزند: آیا همراهی بیقیدوشرط با سیاست واشنگتن در خاورمیانه، به بهایی که شهروندانشان میپردازند، میارزد؟
اروپا شاید هنوز به زانو درنیامده باشد، اما زانوهایش بیگمان میلرزد. و در سیاست بینالملل، گاهی همین لرزش کافی است تا معادلات قدرت تغییر کند.
