(به مناسبت پنجاهوهشتمین سالگرد شهادتش)
سید اسحاق شجاعی – پژوهشگر و بلخیشناس
شخصیت آدمهای بزرگ ابعاد گوناگونی دارد. برجسته کردن یک بُعد و غفلت از ابعاد دیگر، به شخصیت آنها آسیب میزند؛ امّا معمولاً نویسندگان و پژوهشگران، با غفلت از جنبههای دیگر، بر یکی از جنبههای او تمرکز میکنند.
شخصیت علامه شهید سید اسماعیل بلخی دارای ابعاد گوناگونی بود که چنین غفلتی در مورد او صورت گرفته است. گروههای جهادی، بهخصوص کانون مهاجر و سازمان نصر، در سالهای مبارزه و جهاد با اتحاد شوروی، او را صرفاً یک انقلابی معرفی کردند؛ زیرا بسیج مردم برای جهاد با ارتش سرخ، نیاز به رهبر و پیشوای انقلابی و مرد میدان داشت؛ غافل از اینکه علامه بلخی در بخش پایانی عمر خود یک اصلاحطلب تمامعیار بود.
حالا که از دورهٔ جهاد فاصله گرفتهایم و رهبران جهادی با عطش قدرت و ثروت، دستاوردهای جهاد را به ثمن بخس فروخته و در کشورهای خارج تبدیل به سرمایه کرده و بر روی آن غنودهاند، لازم است نیمهٔ اصلاحطلب شخصیت بلخی را نیز مطرح و بررسی کنیم.
نخست میخواهم این دو اصطلاح سیاسی ـ اجتماعی را بهصورت ساده معنا کنم. انقلابیگری و اصلاحطلبی دو شیوهٔ مبارزهٔ سیاسی و اجتماعی هستند. انقلابی و اصلاحطلب، هر دو برای آزادی، عدالت، رفع استبداد، تبعیض و رسیدن به قدرت مبارزه میکنند؛ امّا با دو شیوهٔ متفاوت. انقلابی بر این باور است که باید دست به سلاح برد و با مبارزهٔ مسلحانهٔ قهرآمیز، ریشهٔ ظلم و استبداد را از زمین کند. از نگاه او، مبارزهٔ مسالمتآمیز، فرهنگی و مدنی توان اصلاح حاکمیت استبدادی را ندارد و نمیتوان سالها به امید اینکه مسائل سیاسی و اجتماعی ذرهذره اصلاح شود، منتظر ماند.
سخن اصلاحطلب این است که با مبارزهٔ مسلحانهٔ خشن شاید بتوان تغییرات فوری ایجاد کرد؛ امّا اولاً این تغییرات خسارات و تلفاتی به همراه دارد که گاهی جبرانناپذیر است؛ کشوری را ویران، داراییهایی را نابود و بهترین سرمایههای انسانی را قربانی میکند.
ثانیاً اقدام انقلابی، چون بدون مقدمات و پیشزمینههای لازم صورت میگیرد، به احتمال زیاد زودگذر است و با اقدام دیگری از بین میرود و خساراتش برجای میماند.
ثالثاً اقدام انقلابی، چون معمولاً پیش از آگاهی و بیداری مردم رخ میدهد، ممکن است از سوی مردم درک و استقبال نشود.
رابعاً بعید نیست که انقلابیها پس از پیروزی، خود تبدیل به مستبدان دیگری شوند؛ واقعیتی که بارها در افغانستان تکرار شده است.
حالا برمیگردیم به موضوع اصلی و پاسخ این پرسش که علامه بلخی انقلابی بود یا اصلاحطلب؟
چنانکه اشاره کردم، علامه بلخی در دورهٔ جهاد انقلابی معرفی شده بود و اکنون نیز تصویر او در ذهن مردم، تصویر یک انقلابی است. در انقلابی بودن بلخی تردیدی نمیتوان کرد و کارنامهٔ سیاسی او خود گواهی روشن است؛ امّا سخن من این است که بلخی اصلاحطلب نیز بود.
نخستین بار این قلم موضوع اصلاحطلبی بلخی را در کتاب «کارنامهٔ سیاسی و اجتماعی علامه بلخی» مطرح کرده است و اکنون این موضوع را بسط بیشتری خواهد داد.
نخست اشاراتی به دورهٔ انقلابیگری بلخی خواهیم داشت و سپس اندیشهها و کارکردهای اصلاحی او را بررسی خواهیم کرد.
۱. آتشفشانی در برابر استبداد
علامه بلخی در سال ۱۳۱۴ از مشهد به هرات بازگشت و از همان زمان مبارزات عدالتخواهانه و ضد استبدادی خود را آغاز کرد. پس از ده سال، مبارزات او به خطهٔ شمال و سپس به کابل گسترش یافت و پس از آنکه «حزب سری اتحاد» را تشکیل داد، سرانجام به همراه تعدادی از نظامیان، منصبداران نظامی و بزرگان کشور، برای سرنگونی حکومت استبدادی، قیام نظامی را سازماندهی کرد.
قیام نظامی افشا شد و بلخی و اعضای اصلی حزب اتحاد، پانزده سال به زندان افتادند (غبار، میرغلاممحمد، افغانستان در مسیر تاریخ، ۱۹۹۹م، ج ۲، ص ۲۵۹).
در این بازهٔ زمانی که حدود ۴۸ سال را دربر میگیرد، بلخی شخصیتی مبارز و انقلابی است. باورش این است که با اقدام نظامی و خشن میتواند کشور را از شر نظام استبدادی نجات دهد. حزب تشکیل میدهد، نظامیان و منصبداران را جذب میکند و برای براندازی نظام استبدادی دست به قیام نظامی یا کودتا میزند.
بلخی علت اصلی عقبماندگی کشور، بیسوادی، تبعیضهای قومی و مذهبی و فقر سراسری را حکومت استبدادی میداند. وی درمان این دردها را نیز یافته بود؛ ریشهکن کردن سلطنت استبدادی و جایگزین کردن نظام جمهوری با هر روشی ممکن.
بلخی در ارزیابیهای خود به اهمیت مدیریت سیاسی کشور پی برده و به این نتیجه رسیده بود که مدیریت سیاسی میتواند کشوری و مردمی را تباه کند یا به فلاح و رستگاری برساند. وی مدیریت سیاسی افغانستان را فاسد، استبدادی و تبعیضگرا میدانست.
بلخی در شعرهایی که در زندان سروده، این واقعیت را به روشنی بیان کرده است و چارهٔ مشکلات را قیام میداند؛ قیام مسلحانه:
حاجتی نیست به پرسش که چه نام است اینجا
جهل را مسند و بر فقر مقام است اینجا
علم و فضل و هنر و سعی و تفکر ممنوع
آنچه در شرع حلال است، حرام است اینجا
بردگان سرخوش و آزاد به هرجا امّا
ملّتی بر در یک شخص غلام است اینجا
بلخیا، نکبت و ادبار ز سستی پیداست
چارهٔ این همه یک بار قیام است اینجا
(دیوان بلخی، ۱۳۸۱)
عوامل زیادی بلخی را وامیداشت که مبارزهٔ سخت و انقلابی را انتخاب کند. من به بیان مهمترین عامل بسنده میکنم. شرح و بسط این عوامل در کتاب «کارنامهٔ سیاسی و اجتماعی علامه بلخی» آمده است.
۱ـ۱. انقلابیگری؛ انتخابی ناگزیر
عبدالخالق، جوان شیعهٔ هزاره، نادرخان را کشت. محمدهاشم و شاهمحمودخان، برادران نادر، به انتقام قتل او میدان را بیش از پیش بر شیعیان و هزارهها تنگ کردند. آنان در مورد شیعیان سیاستهای عبدالرحمانخان را در پیش گرفته بودند؛ سیاستی که سرانجامی جز نابودی شیعیان نداشت.
به یاد داریم که عبدالرحمان جمعیت بزرگ شیعه را تارومار کرد؛ ۶۲ درصد کشته شدند، جمعی به کشورهای ایران، پاکستان و آسیای میانه گریختند و باقیمانده نیز آوارهٔ کوهها، بیابانها و مغارههای شمال و هزارهجات شدند و حتی گروههایی از آنان مذهب و ملیت خود را تغییر دادند.
برادران نادر نیز دقیقاً چنین سیاستی را در پیش گرفته بودند.
بلخی در چنین شرایط سیاسی و اجتماعی قدم به میدان سیاست نهاد. او، چنانکه خود میگوید، به این نتیجه رسیده بود که یا به نابودی هزارهها و شیعیان تن دهد و یا دست به قیام نظامی و انقلابی بزند؛ هرچند احتمال کامیابی در آن اندک باشد. و بلخی راه دوم را برگزید.
وی در سخنرانی خود در شهر قم، انگیزهٔ قیامش را چنین بیان میکند:
«دیگر چاره نداشتم؛ حرکتی کردم مظلومانه برای گرفتن حق به ضرب زور از حلقوم زور.»
(سازمان نصر افغانستان، یادنامهٔ علامه بلخی، بیتا، ص ۲۸۳)
بلخی پس از شکست قیامش و در حالی که در زندان بود، علت قیام خود را با اشاره به آیهٔ قرآن: «قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَى وَفُرَادَى» (سبأ/۴۶) چنین بیان میکند:
شرط قیام، کثرت تجهیز و جیش نیست
یک نفس را رواست که به امری قیام کرد
مرد ثبات و عزم دگر چون حسین کیست؟
آن مرشدی که یکتنه عرض مرام کرد
(دیوان بلخی، ۱۳۸۱)
بلخی روحیهای فوقالعاده حماسی داشت؛ بسیار شبیه به سید جمالالدین افغانی و علامه اقبال لاهوری و البته به لحاظ فکری تحت تأثیر آنان نیز بود. جوان بود و سری پرشور و دلی مغرور داشت. وی، چنانکه خود گفته است، سر خود را با فولاد جنگ میداد و برای آزادی، عدالت اجتماعی و برداشتن تبعیضات مذهبی، قومی و زبانی، یکتنه به جنگ سیاهی و ظلمت میرفت.
در افغانستان، بدون تردید، نخستین بار بلخی پرچم عدالتخواهی و مبارزه با تبعیضهای مذهبی، قومی و زبانی را برافراشت. کسانی که در دوران جهاد و پس از آن پرچمدار عدالتخواهی معرفی شدند، تحت تأثیر مکتب و راه بلخی بودند و این حقیقت را خود بارها به زبان آوردهاند.
بلخی هدفی بزرگ داشت و عزمی راسخ. باورش این بود که باید حق را به زور گرفت:
حق اگر داری، بگیرش با دم شمشیر تیز
نیست در قاموس حق جز این جواب دیگری
هیچکس آزاد نتواند تو را از قید و بند
گر ز موی عجز میتابی طناب دیگری
(دیوان بلخی، ۱۳۸۱)
قیام یا کودتای نظامی نوروز ۱۳۲۹ اوج انقلابیگری بلخی در مبارزه با استبداد قومی بود. قیام نظامی ناکام شد و بلخی و یارانش پانزده سال در زندان دهمزنگ انواع شکنجههای جسمی و روحی و محرومیتهای غیرانسانی را تحمل کردند؛ امّا عزم و ارادهشان استوارتر و محکمتر از گذشته شد.
وی خود میگوید:
«من بشری هستم که فرق خود را با فولاد جنگ دادم؛ انسانی هستم که نیروی ارتجاع از اول در وجود من نبوده است. سالها رنج کشیدهام و با بیدادگری و بیقانونی مبارزه کردهام.»
(حسینی، سیدمحمد، منبر آزادی، ۱۳۹۷، ص ۲۹۷)
شعرهای بلخی به روشنی نشان میدهد که آتش مبارزاتی او در زندان نهتنها سرد نشد، بلکه تیزتر و سوزندهتر نیز شد. وی در حالی که دست و پایش در زنجیر و در سلول انفرادی محبوس بود، با اشاره به زمامدار کشور میگوید:
ضحّاک عصر ما هم دست از ستم نگیرد
تا کاوه بازبندد چرمی به کار آخر
شرم است برده بودن قومی به نام فردی
باید ز خود زدایند این ننگ و عار آخر
تا خون نریخت قومی هرگز نگشت آزاد
ما راست نیز سهمی زین افتخار آخر
(دیوان بلخی، ۱۳۸۱)
تا اینجا به اختصار چهرهٔ انقلابی بلخی را به تصویر کشیدیم؛ چهرهای که از آغاز مبارزه تا پایان زندان را دربر میگیرد. اکنون به چهرهٔ دوم بلخی میپردازیم.
۲. بلخی در شاهراه اصلاحات
مبارزات بلخی و یارانش، میرغلاممحمد غبار، داکتر محمودی و برادرانش و دیگران، همچنین نارضایتیهای گسترده داخلی و تحولات سیاسی و اجتماعی منطقه و جهان، محمدظاهر شاه را واداشت که در نخستین سالهای دهه چهل (۱۳۴۳) به برخی اصلاحات تن بدهد. قانون اساسی جدیدی تدوین شد که در آن برخی آزادیهای سیاسی و اجتماعی به رسمیت شناخته شد، از تبعیضهای مذهبی و قومی تا حدّی کاسته شد و قدرت اجرایی به بیرون از خانواده سلطنت انتقال یافت.
بر اساس قانون اساسی جدید، زندانیان سیاسی، از جمله بلخی و یارانش، در سال ۱۳۴۳ آزاد شدند. بلخی در فاصله چهارساله رهایی از زندان تا رهایی از قید تن، به عنوان یک اصلاحطلب تمامعیار ظاهر شد.
دکتر محمدسرور مولایی، فرزند یکی از یاران بلخی و دانشمندی که از نزدیک با بلخی آشنا بوده، مینویسد:
«سیمای جدید بلخی در این دوره، به سیمای یک اصلاحطلب مانندتر است تا سیمای یک انقلابی تند و خواهان دگرگونی بنیادی. بلخی پس از آزادی، در قالب یک روحانی خوشفکر، حقیقتگوی بیباک و اصلاحطلب، و شاید هم به راه و روش سید جمال در مسائل داخلی، ظاهر شد. در این مرحله، تکیه بر قوه قهریه دیده نمیشود. حربه کارساز، روشنگری و آگاه کردن مردم است، به قصد نهادینه کردن حقطلبی، آزادیخواهی و بیداری.» (شجاعی، سید اسحاق، کارنامه سیاسی و اجتماعی علامه بلخی، ۱۴۰۰، ص. ۲۸۷)
در ادامه، به دو موضوع میپردازیم: نخست، دلایل ما بر ادعای اصلاحطلبی بلخی و دوم، چرایی این اصلاحطلبی.
دلایل زیادی بر اصلاحطلبی بلخی پس از زندان وجود دارد که من به بیان دو نمونه بسنده میکنم.
۲.۱. رابطه اصلاحطلبانه با حکومت
بلخی پس از زندان، رفتوآمدها و رابطه معناداری با شخص ظاهر شاه و برخی وزرا و ارکان دولت برقرار کرده بود. این رابطه به معنای دوستی بلخی با سلطنت و شاه نبود؛ چنانکه برخی کجاندیشان و حسودان گمان بردهاند، بلکه موضع بلخی نسبت به حکومت استبدادی همان بود که پیش از زندان داشت. مسئله این بود که بلخی به پختگی شخصیت و رشد سیاسی رسیده بود. تجربههای تلخ و شیرین مبارزات، قیام و زندان، بلخیِ دیگری ساخته بود. این بلخی بسیار سنجیده، پخته و محاسبهشده عمل میکرد و رفتار سیاسی خود را بر اساس طرحهای درازمدت تنظیم مینمود.
هدف وی از رابطه با شاه چند چیز بود:
۱. حمایت از اصلاحات و دموکراسی که پرچمدار آن ظاهر شاه بود. بلخی قانون اساسی و دموکراسی نیمبند را به حال مردم و کشور مفید میدانست و در واقع، با حمایت از اصلاحات و قانون اساسی، در برابر بازگشت دیکتاتوری داوود خان ایستاده بود. گروههای چپ و داوود خان برای تخریب آن تلاش میکردند و بلخی، ظاهر شاه را به ادامه اصلاحات تشویق و حمایت میکرد. در نزاع اصلاحات و دیکتاتوری، بلخی در کنار اصلاحات ایستاده بود.
۲. حل مشکلات مردم هزاره و شیعه؛ مردمی که دستشان از زمین و آسمان کوتاه بود و هیچ جایگاهی در دولت نداشتند و مدیران، وزرا و والیان به آنها به چشم بیگانگان و طردشدگان نگاه میکردند. مردمی که برای انجام کاری کوچک در دولت، سالها سرگردان میشدند و داروندار خود را از دست میدادند. بلخی با نفوذ خود در دولت، مشکلات آنان را حل میکرد.
۳. بلخی با ورود به سیاست و قدرت، میخواست مردم هزاره و شیعه را که به انزوا رانده شده و دستشان از همه چیز و همه جا کوتاه شده بود، با قدرت و حکومت آشتی دهد و به انزوا، ترس و تجرید آنان پایان بخشد.
۲.۲. جنبش؛ اما با قلم!
سخنان نرم و موضعگیریهای انعطافپذیر بلخی در برابر حکومت پس از زندان، دلیل دیگری است بر اینکه بلخی شیوه مبارزه اصلاحطلبانه را در پیش گرفته بود. او همچنان جنبش سیاسی و اجتماعی را دنبال میکرد؛ اما این بار جنبشی با قلم، زبان و منطق، نه جنبشی با سلاح و اقدام نظامی.
بلخی در چهار سال پس از زندان، سخنرانیهای زیادی در افغانستان، ایران و عراق ایراد کرد. در این سخنرانیها، بدون آنکه سخنان تندی بر ضد شاه و حکومت او، مانند زمان زندان و پیش از آن، بر زبان آورد، به نقد اصلاحطلبانه حکومت پرداخت.
مجموعه سخنان معطوف به قدرت و حکومت بلخی پس از زندان، انتقادی، اصلاحی و تشویقی است. وی در سخنرانی مدرسه عباسقلیخان میگوید:
«امروز روز جنبش است؛ روز شرکت و فریاد است؛ روز آرام نشستن نیست؛ روز غنودن نیست.»
در ادامه مشخص میکند که منظورش چه نوع فریاد و جنبشی است:
«امروز روزی است که با قلم باید کار کرد، با پیک زبان باید کار کرد؛ روز مناظره، روز استدلال، روز فلسفه و منطق است. امروز روز جنبش و حرکت است؛ لیکن جنبش متین، جنبش علم و فرهنگ؛ نه جنبش آنارشیستی.» (حسینی، سید محمد، منبر آزادی، ۱۳۹۷)
علامه بلخی، برخلاف پیش از زندان که با لحنی تند و مستقیم بر ستم و تبعیض ظاهر شاه و سلطنت میتاخت، پس از زندان، وحدت ملی، عدالت اجتماعی، فراگیری سواد و دانش، کار و تلاش، شهرنشینی، تحول، تکامل و … را بیش از هر موضوع دیگری در سخنرانیهای خود مطرح میکند و این مفاهیم، بیشترین بسامد را در گفتار او تشکیل میدهند.
۱. سواد و آگاهی عمومی
محور همۀ فعالیتهای عملی، فرهنگی و تبلیغی بلخی پس از زندان، آگاهی و بیداری مردم است؛ زیرا قیام نظامی او به سبب همراهی نکردن مردم ناکام شده بود. شکست قیام، بلخی را به این نتیجه رسانده بود که تنها با آگاهی و بیداری مردم میتوان به پیروزی، آزادی، عدالت اجتماعی و حکومت جمهوری دست یافت.
چرایی اصلاحطلبی
اکنون باید به این پرسش پاسخ داد که چرا بلخی از انقلابیگری به اصلاحطلبی رسید. کدام عوامل باعث شد که بلخی مبارزه تند و انقلابی را رها کند و شیوه نرم و اصلاحطلبانه را در پیش بگیرد؟
از رفتار و سخنان بلخی پس از زندان آشکار میشود که در اهداف او تغییری رخ نداده بود؛ اهداف او همانهایی بود که در قیام نظامی در نظر داشت؛ اما او شیوه مبارزه خود را تغییر داده بود. او برای این تغییر، دلایل زیادی داشت که مهمترین آنها را به اختصار بیان میکنم.
۱. دستیافتن به مطالبات
قانون اساسی جدید، بلخی و دیگر زندانیان سیاسی را آزاد کرد و زمینه فعالیتهای سیاسی، اجتماعی و مذهبی را فراهم ساخت. برخی از اصول قانون اساسی نیز بر عدالت و عدم تبعیض میان شهروندان تأکید میکرد.
کسانی که با تاریخ معاصر افغانستان آشنایی دارند، میدانند که در پرتو قانون اساسی دهه چهل، تا چه اندازه میدان برای فعالیت گروههای مختلف سیاسی و اجتماعی باز شد و آزادی و شور و نشاط پدید آمد؛ چیزی که پیشتر تصورش نیز ممکن نبود.
قانون اساسی، هرچند مانند قانون اساسی کشورهای پیشرفته با سابقه دموکراسی نبود، اما نسبت به قانون اساسی کشورهای همسایه و منطقه، گامی بزرگ به سوی دموکراسی به شمار میرفت. (فرهنگ، محمدصدیق، افغانستان در پنج قرن اخیر، ۱۳۷۱، ج ۱، ص. ۷۲۷)
بلخی، قانون اساسی و آزادیهای مدنی و اجتماعی جدید را دستاورد مبارزات خود و دیگر مبارزان میدانست و از آنها دفاع میکرد. وی میگوید:
«در افغانستان آواز عاجزانۀ ما اثر کرد و توانستیم قانون اساسی و پارلمانی را روی کار بیاوریم. این در اثر مجادلهای بود که شاه افغانستان همعنانی و همنوایی کرده، با توشیح قانون اساسی، ما را از زندان نجات داد و قانون را در دسترس ما گذاشت. امروز همه از قانون بهرهورند؛ همه از آزادی، حق سیاسی، مذهبی، اقتصادی و فرهنگی خود بهرهای مساویانه دارند.» (حسینی، سید محمد، منبر آزادی، ۱۳۹۷)
محمدظاهر شاه نیز در دیدار با بلخی و یارانش گفته بود: «قانون اساسی را در پاسخ به مبارزات شما درست کردهایم.» حتی فعالان سیاسی نیز همین نظر را داشتند. استاد خلیلالله خلیلی به بلخی گفته بود:
«آزادی و دموکراسی موجود، نتیجه زندان شما و من و دیگران است. اگر ما و شما زندان نمیرفتیم، فرزندان ما اکنون این آزادی را نداشتند.» (شجاعی، سید اسحاق، کارنامه سیاسی و اجتماعی علامه بلخی، ۱۴۰۰)
۲. تجربه و اصلاح شیوه مبارزه
بلخی در قیام نظامی ناکام شده بود؛ او و یارانش پانزده سال از جوانی خود را در زندان از دست داده بودند. در این سالها، بلخی فرصت داشت تا بیندیشد، ناکامیها و اشتباهات خود را بررسی کند و برای مبارزات آینده برنامهریزی نماید.
نوع مبارزه سیاسی را وضعیت سیاسی و اجتماعی جامعه و حاکمیت تعیین میکند. انقلابیگری و اصلاحطلبی دو روشاند، نه دو هدف. در دهه بیست، استبداد خشن سیاسی و امنیتی همه راههای مبارزه را بسته بود و بلخی چارهای نداشت جز آنکه دست به سلاح ببرد و با حاکمیت خشن به شیوه خود مبارزه کند؛ اما در دهه چهل، فضا برای مبارزات سیاسی و فرهنگی اصلاحطلبانه باز شده بود و دیگر جایی برای مبارزه خشن باقی نمانده بود.
بلخی در جوانی میپنداشت با کشتن چند تن از سران حکومت و تغییر نام سلطنت به جمهوری، آزادی، وحدت ملی و عدالت اجتماعی به دست میآید؛ اما شکست در قیام نظامی، او را به این نتیجه رساند که ریشههای استبداد از جهل، فقر، خرافهپرستی، ترس، اختلاف و قومگرایی آب میخورد. تا زمانی که این بیماریها در سطح ملی درمان نشود، با تغییر سران حکومت و نام آن، اتفاقی رخ نخواهد داد. (شجاعی، سید اسحاق، کارنامه سیاسی و اجتماعی علامه بلخی، ۱۴۰۰)
۳. تغییر بنیادی و نگاه ژرف
با بررسی سخنرانیهای بلخی در سالهای پس از زندان، به این نتیجه میرسیم که او دیگر برای تغییرات آنی و سطحی برنامهای نداشت؛ بلکه مبارزه خود را با نگاهی بلند و برنامههای درازمدت ادامه میداد؛ فرایندی که در نهایت به آگاهی و بیداری مردم میانجامید و جامعه را به تمام معنا دگرگون میکرد.
بلخی از ناکامی خود آموخته بود که وقتی مردم به بلوغ سیاسی نرسیدهاند، مبارزه انقلابی هزینههای سنگینی دارد؛ خشونت، خونریزی و احتمال شورشها و حتی جنگهای مذهبی و قومی داخلی، هزینههای پیروزی را با هزینههای شکست برابر میکند. (همان، ص. ۲۷۵)
هدف نهایی بلخی از مبارزه در دوره اصلاحطلبی، آگاهی و بیداری مردم بود. برای رسیدن به این هدف، او چندین برنامه بنیادین را طراحی و دنبال میکرد:
وی در سفرهای خود به ولایتهای مختلف و دیدارهای مردمی، مردم را به فراگیری سواد و دانش بهطور اکید توصیه میکرد. به مردمی که میترسیدند فرزندانشان در مکتب کافر شوند، میگفت: «کافر باسواد بهتر از مؤمن جاهل است.»
او سواد را عامل مهم دگرگونیهای سیاسی و اجتماعی میدانست و بر این باور بود که تغییرات اساسی تنها از مسیر سواد و آگاهی عبور میکند و تنها مردم باسواد قدر آزادی و عدالت را میدانند.
دکتر کریم پاکزاد، استاد پیشین دانشگاه کابل، مینویسد: «علامه بلخی تنها قهرمان من است؛ زیرا به تشویق او مرا در مکتب شامل کردند. هر باری که او را میدیدم، انگار خودم را چند سال بزرگتر احساس میکردم. من از بلخی آزادی فکر را آموختم. بلخی هفتاد سال قبل، دختران را به مکتب رفتن تشویق میکرد؛ از جمله خواهر مرا.» (همان)
۲. شهرنشینی
تشویق مردم به ترک روستاها و رفتن به شهرها، از دیگر برنامههای درازمدت بلخی بود. شهرنشین شدن یک روستایی، خود تحولی بود که میتوانست پیامدهای مثبت فراوانی داشته باشد. تحول و مبارزه در بستر شهرها رخ میدهد، نه در روستاها.
بلخی بارها به هزارهها میگفت: «سرنوشت شما در کابل تعیین میشود؛ از کوهستانها به کابل بیایید تا فرزندانتان باسواد شوند.» (همان کتاب)
۳. مبارزه نمادین
یکی دیگر از ابزارهای بلخی برای آگاهی و بیداری مردم، حفظ نشانههای زندان خود بود. وی چندین سال موی سر و ریش خود را بدون اصلاح رها کرده بود و با همان وضعیت به ولایتهای مختلف سفر میکرد. مردمی که در نقاط دوردست از مبارزات و زندان او خبر نداشتند، با تعجب از سر و وضع او میپرسیدند. بلخی مبارزات و دوران زندان خود را شرح میداد و بدینگونه آگاهی و بیداری را در نقاط دوردست گسترش میداد.
او به مردمی که به ریش و موی سرِ درویشانه او خیره مانده بودند، میگفت: «من از کابل برای شما سوغاتی نیاوردهام، جز این موی سر و ریشی که حالت زندانم را نشان میدهد. هفت سال موی سر و ریشم اصلاح نشده بود؛ سه سال کوتهقفلی بودم و جز برای گرفتن وضو، بیرون را نمیدیدم.» (شجاعی، سید اسحاق، کارنامه سیاسی و اجتماعی علامه بلخی)
نتیجه
مبارزات بلخی دو مرحله مشخص دارد. در دوران پیش از زندان و نیز هنگام زندان، او یک انقلابی است و میکوشد با مبارزه نظامی و خشن، حکومت را سرنگون کند و حکومت جمهوری را برپا سازد؛ اما در این مبارزه، به دلایل گوناگون، ناکام میشود. تجربه این شکست، بهویژه تغییر وضعیت سیاسی و اجتماعی در دهه چهل و تحقق بخشی از مطالبات مردم، او را از انقلابیگری به اصلاحطلبی سوق میدهد.
بلخی در دوره دوم، سیاستمداری باتجربه است که به بلوغ سیاسی، فرهنگی و اجتماعی رسیده است. او در تعاملی سازنده با حکومت، خواستههای مردم را از درون ساختار قدرت پی میگیرد و در همان حال، برنامه اصلی خود، یعنی آگاهسازی و بیدارسازی مردم را با جدیت دنبال میکند.
