نبرد پنهان در پنتاگون؛ بحران فرماندهی امریکا در سایه جنگ با ایران
گزارش اختصاصی نوا
آنچه این روزها در ساختار نظامی امریکا میگذرد، فراتر از یک تغییر کادری معمول است. کنارهگیری دن دریسکول، وزیر نیروی زمینی ارتش امریکا، تنها آخرین حلقه از زنجیرهای از برکناریها و استعفاهاست که از ماهها پیش، همزمان با ادامه جنگ امریکا و اسرائیل با ایران، ساختار فرماندهی پنتاگون را دگرگون کرده است. دریسکول که کمتر از دو سال در این سمت بود و بهعنوان جوانترین وزیر نیروی زمینی تاریخ امریکا شناخته میشد، استعفای خود را در حالی تقدیم ترامپ کرد که این کنارهگیری شش ماه پس از آغاز جنگ ایران رخ داد؛ جنگی که هیچ نشانهای از پایان یافتن ندارد.
ریشه این بحران را باید در اختلاف عمیق میان دریسکول و پیت هگست، وزیر جنگ امریکا، جستوجو کرد. به گزارش شبکههای خبری امریکایی، دو عامل اصلی به استعفای دریسکول انجامید. نخست، احساس او که برنامههای نوسازی ارتش با موانع روبهرو شدهاند، و دوم، آشفتگیای که برکناری فرماندهان ارشد از سوی هگست به بار آورده است. این تنش تازگی ندارد؛ هگست پس از افشای یک گفتوگوی محرمانه در برنامه سیگنال نگران شده بود که ترامپ ممکن است او را با دریسکول جایگزین کند. فهرست فرماندهانی که در این مدت برکنار یا وادار به بازنشستگی شدهاند، طولانی و پرمعناست: جنرال رندی جورج، رئیس پیشین ستاد ارتش؛ جنرال جیمز مینگوس، معاون سابق رئیس ستاد؛ جنرال دیوید هودنی، رئیس فرماندهی آموزش و تحول ارتش؛ جنرال میجر ویلیام گرین، رئیس پیشین روحانیت نظامی؛ و جنرال داگلاس سیمز، رئیس ستاد مشترک. بهتازگی نیز جنرال کریستوفر دوناهیو، فرمانده بسیار محترم نیروهای امریکایی در اروپا و افریقا، از سمت خود کناره گرفت. برکناری جنرال جورج در بهار امسال، بدون ارائه هیچ توضیحی صورت گرفت و همین موضوع یکی از نقاط اصلی اختلاف دریسکول با هگست بود، چرا که این دو رابطه کاری نزدیکی داشتند.
آنچه این تحولات را از یک رقابت اداری صرف فراتر میبرد، بستر جنگی است که در پسزمینه آن جریان دارد. جنگ امریکا و اسرائیل علیه ایران که در اواخر فبروری امسال آغاز شد، اکنون وارد ماههای پایانی نیمه نخست خود شده و به گفته ناظران نظامی، به بنبستی رسیده که هیچیک از طرفین قادر به برونرفت آسان از آن نیست. تحلیلگران امنیتی بهصراحت این وضعیت را چنین توصیف میکنند که با گذشت بیش از صد و هشتاد روز از جنگی که فشردهترین کارزار هوایی امریکا از زمان حمله عراق در سال ۲۰۰۳ به شمار میرود، اکنون دادههای میدانی همان چیزی را تأیید میکند که پیشتر نیز حدس زده میشد: قدرت هوایی بهتنهایی نه توان نظامی ایران را در هم شکسته و نه پنتاگون را به ابزار لازم برای پایان دادن به این جنگ مجهز کرده است.
همین بنبست است که بحث حمله زمینی را دوباره زنده کرده است. با این حال، شواهد نشان میدهد که این گزینه، برخلاف تصور رایج، هنوز در سطح یک احتمال جدی و عملیاتی مطرح نیست. کارشناسان نظامی پیشین در گفتوگو با نشریات امریکایی تأکید کردهاند که امریکا در حال حاضر به سمت یک عملیات زمینی بزرگ در ایران حرکت نمیکند، چرا که چنین عملیاتی به نیرویی بسیار فراتر از پنجاه هزار سرباز کنونی مستقر در منطقه نیاز دارد. برآوردهای نهادهای پژوهشی حتی رقمهای بزرگتری را مطرح میکنند؛ برخی تحلیلها با مقایسه تراکم نیروی بهکاررفته در نبرد فلوجه در سال ۲۰۰۴، به این نتیجه رسیدهاند که تصرف و مهار تنها شهر تهران به بیش از ششصد هزار سرباز نیاز دارد؛ رقمی همسنگ با کل نیروی امریکایی اعزامی در جنگ ویتنام، و اگر مقیاس حمله سال ۲۰۰۳ به عراق را به جمعیت ایران تعمیم دهیم، این رقم به یک میلیون و ششصد هزار نیرو میرسد؛ عددی که تقریباً سهچهارم کل نیروی نظامی فعال، ذخیره و گارد ملی امریکا را دربر میگیرد.
اما نکتهای که بیش از هر چیز دیگر، عمق بحران نیروی انسانی پنتاگون را برملا میکند، طرحی است که این روزها در محافل امنیتی واشنگتن با جدیت مطرح شده است: بخشودگی کامل بدهیهای وامهای دانشجویی و بدهیهای کارتهای اعتباری برای هر داوطلبی که به ارتش بپیوندد. این پیشنهاد، که از سوی یک کارشناس امنیت بینالمللی بهعنوان راهحلی برای شکاف عمیق میان نیاز میدانی و ظرفیت واقعی نیروی انسانی امریکا مطرح شده، در واقع اعتراف ضمنی به بنبستی است که پیشتر توصیف شد: پس از بیش از صد و هشتاد روز از جنگی که سنگینترین کارزار هوایی امریکا از زمان حمله عراق در سال ۲۰۰۳ بوده، اکنون آشکار شده که پنتاگون همچنان ابزار لازم برای پایان دادن به جنگ با جمهوری اسلامی را در اختیار ندارد؛ و از میان همه ابزارهای ممکن، ابزار انسانی کمیابترین آنهاست.
طراحان این طرح آشکارا به این واقعیت اذعان دارند که ارتش امریکا با کمبودی در حدود یک میلیون نیرو نسبت به آنچه برای یک عملیات زمینی جدی در ایران لازم است، روبهروست، و به همین دلیل به سراغ جوانانی رفتهاند که زیر بار بدهیهای تحصیلی و مصرفی خمیدهاند و ممکن است بخشودگی این بدهیها را انگیزهای کافی برای پیوستن به یک جنگ فرسایشی بیابند.
با این حال، همین طرح از منظر دیگری نیز قابل خوانش است: تبدیل بدهی اقتصادی به ابزار بسیج نظامی، پرسشهای جدی اخلاقی و اجتماعی برمیانگیزد؛ اینکه آیا کسانی که به دلیل فشار مالی و نه انتخاب آزادانه به میدان جنگ کشیده میشوند، میتوانند نیرویی کارآمد و باانگیزه باشند، یا صرفاً به آنچه برخی تحلیلگران «گوشت دم توپ» میخوانند بدل خواهند شد؛ افرادی بدون آموزش و تجربه کافی رزمی که در نبردی نامتقارن و در سرزمینی ناآشنا به کار گرفته میشوند. گزارشهای رسانهای امریکایی نیز نشان میدهند که تاکنون این طرح استقبال چندانی برنینگیخته و همچنان در سطح یک ایده بحثبرانگیز باقی مانده، نه یک سیاست رسمی و اجرایی؛ نکتهای که خود گویای عمق تردید حتی در میان طیفهای نزدیک به سیاستگذاران امریکایی نسبت به این راهحل است.
آنچه از مجموع این تحولات برمیآید، تصویری از دستگاه نظامی امریکاست که میان دو فشار متضاد گرفتار شده: از یکسو، فشار سیاسی برای نشان دادن قاطعیت و پیروزی در جنگی که هزینههای انسانی و مالی سنگینی بر طرفهای درگیر تحمیل کرده، و از سوی دیگر، محدودیتهای واقعی نیروی انسانی، تجهیزات و انسجام فرماندهی که هرگونه گسترش عملیات را با ریسک بالا روبهرو میسازد. برکناری پیاپی فرماندهان باتجربه، فارغ از انگیزههای شخصی یا سیاسی پشت هر مورد، در میانمدت توان تصمیمگیری و هماهنگی نظامی امریکا را تضعیف میکند؛ همانگونه که یک منبع نزدیک به کاخ سفید این وضعیت را با یک واژه ساده اما پرمعنا توصیف کرده است: «غمانگیز». در نقطه مقابل، تحلیلگرانی نیز هستند که این تحولات را بخشی از روند طبیعی «تحول ارتش» و تلاش برای اصلاح ساختار فرماندهی در دوران جنگ میدانند، نه لزوماً نشانه فروپاشی درونی؛ کاخ سفید نیز رسماً از عملکرد دریسکول با عباراتی ستایشآمیز یاد کرده و هرگونه شکاف میان رئیسجمهور و پنتاگون را رد کرده است.
با این همه، ترکیب سه عامل همزمان یعنی تخلیه پیاپی ردههای ارشد فرماندهی، کمبود ساختاری نیروی انسانی برای هرگونه گزینه زمینی که طرح بخشودگی بدهیهای دانشجویی خود بهترین گواه آن است، و ادامه جنگی که به تعبیر ناظران نظامی به بنبست رسیده، نشان میدهد که واشنگتن اکنون نهفقط با یک دشمن خارجی، بلکه با محدودیتهای ساختاری درون دستگاه نظامی خود نیز دستوپنجه نرم میکند. این وضعیت، برخلاف روایتهای سادهانگارانهای که پیروزی یا شکست را در معادله این جنگ قطعی میدانند، بیشتر به تصویری از فرسایش تدریجی شباهت دارد؛ فرسایشی که ممکن است سرانجام این جنگ را نه در میدان نبرد، بلکه در همین اتاقهای تصمیمگیری پنتاگون رقم بزند.
سیاسی پشت هر مورد، در میانمدت توان تصمیمگیری و هماهنگی نظامی امریکا را تضعیف میکند؛ همانگونه که یک منبع نزدیک به کاخ سفید این وضعیت را با یک واژه ساده اما پرمعنا توصیف کرده است: «غمانگیز». در نقطه مقابل، تحلیلگرانی نیز هستند که این تحولات را بخشی از روند طبیعی «تحول ارتش» و تلاش برای اصلاح ساختار فرماندهی در دوران جنگ میدانند، نه لزوماً نشانه فروپاشی درونی؛ کاخ سفید نیز رسماً از عملکرد دریسکول با عباراتی ستایشآمیز یاد کرده و هرگونه شکاف میان رئیسجمهور و پنتاگون را رد کرده است.
با این همه، ترکیب سه عامل همزمان یعنی تخلیه پیاپی ردههای ارشد فرماندهی، کمبود ساختاری نیروی انسانی برای هرگونه گزینه زمینی که طرح بخشودگی بدهیهای دانشجویی خود بهترین گواه آن است، و ادامه جنگی که به تعبیر ناظران نظامی به بنبست رسیده، نشان میدهد که واشنگتن اکنون نهفقط با یک دشمن خارجی، بلکه با محدودیتهای ساختاری درون دستگاه نظامی خود نیز دستوپنجه نرم میکند. این وضعیت، برخلاف روایتهای سادهانگارانهای که پیروزی یا شکست را در معادله این جنگ قطعی میدانند، بیشتر به تصویری از فرسایش تدریجی شباهت دارد؛ فرسایشی که ممکن است سرانجام این جنگ را نه در میدان نبرد، بلکه در همین اتاقهای تصمیمگیری پنتاگون رقم بزند.
