کشتی طالبان از شمال و بدخشان سوراخ می‌شود

هر ساختار سیاسی که نتواند خود را با ویژگی‌های جغرافیایی، اجتماعی و اقتصادی یک منطقه انطباق دهد، دیر یا زود در همان منطقه با بحران مشروعیت روبه‌رو می‌شود. طالبان، به‌مثابه جنبشی برخاسته از بستر قبیله‌ای جنوبِ پشتون‌نشین، این اصل را نه در کتاب‌های علم سیاست، بلکه در واقعیت شکننده شمال افغانستان و به‌ویژه ولایت بدخشان تجربه می‌کنند.

پهنه شمال افغانستان، از تخار و بدخشان گرفته تا بلخ و فاریاب، از منظر ژئوپولیتیک داخلی چند ویژگی بنیادین دارد که هیچ‌کدام با مدل حکمروایی طالبان همخوانی ندارند.

نخست، چندگانگی قومی و زبانی؛ این منطقه خانه تاجیکان، ازبکان، هزاره‌ها، اسماعیلیان، شغنی‌ها، واخی‌ها و ده‌ها گروه خُرد دیگر است که هر کدام ساختار اجتماعی، حافظه تاریخی و نظام سیاسی متفاوتی دارند.

دوم، حافظه تاریخی مقاومت؛ شمال، به‌ویژه بدخشان، در دهه نود سنگر آخر جبهه مقاومت در برابر طالبانِ نخست بود و این حافظه از بین نرفته، بلکه انباشته شده است.

سوم، ویژگی ارتباطی بدخشان؛ این ولایت با چین از طریق دهلیز واخان، با تاجیکستان از طریق رودخانه پنج و با پاکستان از طریق مسیرهای کوهستانی ارتباط مستقیم دارد؛ خاصیتی که آن را به نقطه‌ای راهبردی در رقابت قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی تبدیل کرده است.

طالبان نه از سر انتخاب، بلکه از سر ماهیت، فاقد انعطاف‌اند. حرکتی که بر پایه یک قرائت یکسان‌ساز از دین و یک قالب قبیله‌ای ساخته شده، ابزار پذیرش تفاوت را ندارد. تعیین والیان، قوماندانان امنیتی و قضات از طیف پشتون، آن هم در ولایاتی که مردم آن سده‌هاست به زبان تاجیکی، ازبکی یا شغنی زندگی کرده‌اند، نه سیاست ادغام، بلکه سیاست جابه‌جایی است.

این انعطاف‌ناپذیری سه پیامد ژئوپولیتیک مستقیم دارد: کاهش توان اطلاعاتی، رشد شبکه‌های موازی قبیله‌ای که در لحظه بحران به پایگاه‌های مقاومت سازمان‌یافته بدل می‌شوند، و آسیب‌پذیری در برابر نفوذ خارجی؛ چراکه تاجیکستان، روسیه و چین هر یک از شکاف میان طالبان و مردم شمال بهره می‌برند.

این شکاف هویتی را نمی‌توان از اقتصاد سیاسی منابع طبیعی شمال جدا کرد؛ زیرا در بدخشان، اقتصاد و سیاست هویت در یک بستر واحد رشد کرده‌اند. کشت خشـ..خاش برای دهه‌ها راهکار بقای دهقانانی بوده که در جغرافیای کوهستانی و کم‌آب، گزینه چندانی برای کشاورزی جایگزین نداشته‌اند.

طالبان در سال ۲۰۲۲ ممنوعیت کشت خشـ…خاش را اعلام کردند و در ولایات جنوبی با شدت اجرا کردند؛ اما در شمال و بدخشان، این ممنوعیت با گزینشی‌بودن آشکار همراه بوده است. جایی که کنترل میدانی طالبان محکم است، سرکوب می‌شود و جایی که این کنترل سست است، شبکه‌های محلی قاچاق با تغییر نام همچنان فعال‌اند.

معدن، چه لاجورد و چه طلا، این الگو را در مقیاسی بزرگ‌تر تکرار می‌کند. بدخشان یکی از کهن‌ترین منابع سنگ لاجورد جهان را در اختیار دارد و در کنار آن، ولسوالی‌های راغستان، یفتل، کران و منجان به یکی از مهم‌ترین کانون‌های استخراج طلای افغانستان بدل شده‌اند.

بر پایه گزارش‌های تحلیلی منتشرشده در سال‌های اخیر، درآمد سالانه طالبان از معادن طلا حدود نیم میلیارد دالر برآورد شده است و در بدخشان و تخار، طالبان دست‌کم یک‌چهارم عواید این معادن را مستقیماً دریافت می‌کنند.

بخش قابل‌توجهی از این پول نه صرف خدمات محلی، بلکه صرف تأمین مالی ساختار امنیتی و شبکه‌های وابسته می‌شود. گزارش‌هایی که میان دیپلمات‌های غربی دست‌به‌دست شده، حتی فراتر رفته و مدعی‌اند بخشی از همین درآمد معدنی، از طریق شبکه حقانی و جناح قندهار، در اختیار القا…عده نیز قرار می‌گیرد؛ ادعایی که طالبان رسماً رد می‌کنند، اما بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌های بین‌المللی یافته است.

نابرابری در توزیع این ثروت، خود به یک بحران محلی بدل شده است. به گزارش رسانه‌های افغانستان، در سال ۲۰۲۵ اعتراضات گسترده‌ای در بدخشان و تخار بر سر تخریب زمین‌های کشاورزی و آلودگی آب ناشی از معدن‌کاری درگرفت که با سرکوب طالبان پاسخ داده شد؛ از جمله اعدام شماری از رهبران محلی معترض و تیراندازی به تظاهرکنندگان.

چنین برخوردی نشان می‌دهد که طالبان منابع طبیعی شمال را نه سرمایه‌ای برای توسعه محلی، بلکه غنیمتی برای تغذیه ساختار مرکزی می‌بینند؛ نگرشی که دقیقاً از همان انعطاف‌ناپذیری ایدئولوژیک سرچشمه می‌گیرد که در حوزه سیاسی نیز شمال را از کابل بیگانه نگه داشته است.

از منظر ژئوپولیتیک، این سه رگه؛ یعنی خشـ..خاش، لاجورد و طلا، به شکاف ساختاری موجود عمق می‌بخشند. خشخاش منبع مالی مستقلی برای شبکه‌های محلی است که در شرایط بحران می‌تواند به تأمین مالی مقاومت مسلحانه بدل شود.

سید حسین موسوی، کارشناس روابط بین‌الملل

بازنشر
پیمایش به بالا