افغانستان سرزمینی است که تاریخ، جغرافیا و فرهنگ، اقوام و مذاهب گوناگونی را در دامان خود پرورانده است. پشتون، هزاره، تاجیک، سادات، ازبک، ترکمن، بلوچ، نورستانی و پشهای، هر یک رشتهای از پارچهی بزرگتری هستند که «افغانستان» نامیده میشود. در کنار این تنوع قومی، تنوع مذهبی نیز واقعیتی انکارناپذیر در کشور است؛ مسلمانان شیعه و سنی، هر کدام با میراث دینی، فقهی و فرهنگی خود، قرنهاست در این سرزمین در کنار هم زیستهاند.
اما این همزیستی همیشه آرام نبوده است. در دورههای مختلف تاریخی و بهویژه در دهههای اخیر، شکافهای مذهبی به ابزاری در دست قدرتهای داخلی و خارجی تبدیل شدهاند. گروههایی که منافعشان در تفرقه نهفته است، آتش فرقهگرایی را دامن زدهاند و جامعهای را که میتوانست با همهی تفاوتهایش یکپارچه در کنار هم زندگی کند، از درون تکان دادهاند. بهطور نمونه، قتلعامهای مزار شریف، کشتارهای بامیان، انفجارهای مکرر در مساجد و مدارس، و ترورهای هدفمند رهبران سنی و شیعه، همه نشانههایی هستند از آنچه فرقهگرایی میتواند به یک جامعه تحمیل کند.
قوم سادات در این میان جایگاه ویژهای دارد. این قوم که نسب خود را به پیامبر اسلام میرساند، در سراسر افغانستان پراکنده هستند و از نظر مذهبی نیز هم در میان شیعیان و هم در میان اهل سنت حضور دارند. همین موقعیت منحصربهفرد است که سادات را به هر دو سوی خط مذهبی پیوند میدهد و میتواند نمادی از امکان وحدت میان شیعه و سنی در افغانستان باشد. سیدی که در یک خانوادهی سنیمذهب پشتون در پکتیا، کنر، قندهار یا هلمند زندگی میکند و یا سیدی که در یک خانوادهی تاجیک در بدخشان، یا سیدی که در یک خانوادهی ازبک در قندوز و سمنگان بزرگ شده است و نیز سیدی که در یک خانوادهی شیعهمذهب در ولایتهای میدان وردک، بامیان و پروان ریشه دارد، هر دو از یک نسب سخن میگویند و هر دو در برابر تحقیر و طرد شدن به دلیل هویتشان آسیبپذیرند. این اشتراک در آسیبپذیری، خود نوعی پیوند است.
با این حال، روایت مردم افغانستان تنها روایت خشونت نیست. در دل همین جامعه، هزاران نمونه از همزیستی مسالمتآمیز وجود دارد. در بسیاری از شهرها و روستاها، شیعه و سنی دههها همسایه بودهاند، در بازارهای یکسان معامله کردهاند، در عزا و شادی کنار هم نشستهاند و فرزندانشان را در کنار یکدیگر بزرگ کردهاند. این واقعیتِ همزیسته، نه شعارهای سیاسی، اصلیترین سند وحدت مردم افغانستان به شمار میرود.
وحدت میان شیعه و سنی در افغانستان نه یک آرمان انتزاعی است و نه محصول توافقهای رسمی، بلکه ریشهی آن در اشتراکات عمیقی است که فراتر از مرزهای مذهبی قرار دارند: زبان مشترک، خاطرهی مشترک از رنج و مقاومت، سرزمین مشترک و در بسیاری موارد، رگ و ریشهی مشترک. هر دو مذهب از یک اصل توحید سخن میگویند، هر دو پیامبر واحدی را گرامی میدارند و هر دو در برابر ظلم، استبداد و تجاوز احساس مشترک دارند. این اشتراکات نه دستاویز ادغام اجباری هویتها، بلکه پایهای برای گفتوگوی صادقانه و احترام متقابل است.
آنچه وحدت را ممکن میسازد، نه حذف تفاوتها، بلکه پذیرش آنهاست. جامعهی سالم، جامعهای نیست که همه در آن یکسان بیندیشند و یکسان عبادت کنند، بلکه جامعهای است که تفاوت را تهدید نمیبیند. شیعهی افغانستان حق دارد در مراسم عاشورا آزادانه به سوگ فرزندان پیامبر گرامی اسلام بنشیند، سنی افغانستان حق دارد بدون آنکه برچسب «وهابی» بخورد، باورهای فقهی خود را زندگی کند و سادات افغانستان حق دارد بدون آنکه هویت نَسَبیاش به بازی سیاسی تبدیل شود، با کرامت زندگی کند. احترام به این فضاها نه از سر اجبار، بلکه از سر فهم، یکی از بنیانیترین گامها به سوی همزیستی واقعی است.
تجربهی تاریخی نشان داده است که هرگاه نیروهای خارجی، چه قدرتهای منطقهای با اجندای فرقهای و چه بازیگران بینالمللی با حسابهای ژئوپلیتیکی، توانستهاند شکاف شیعه و سنی را در افغانستان عمیقتر کنند، بزرگترین بازنده مردم افغانستان بودهاند. فرقهگرایی همیشه ابزار دیگران بوده است، نه دشمنی ذاتی میان مردم با یکدیگر. شناخت این واقعیت، خود نوعی آگاهی سیاسی و دفاعی است.
افغانستانِ آینده، هر شکلی که داشته باشد، تنها در صورتی میتواند از دهههای تراژیک گذشته عبور کند که وحدت ملی را نه بر محور سلطهی یک قوم یا یک مذهب، بلکه بر پایهی کرامت برابر همهی اجزای خود بنا کند. سادات، پشتون، هزاره، تاجیک، ازبک و همهی اقوام افغانستان، هر کدام بخشی از این پیکره ملی هستند و غیاب هر یک، آن را ناقص میکند. این نه آرزو، بلکه شرط بقای این مردم و این سرزمین است.
افغانستان سرزمینی است که تاریخ، جغرافیا و فرهنگ، اقوام و مذاهب گوناگونی را در دامان خود پرورانده است. پشتون، هزاره، تاجیک، سادات، ازبک، ترکمن، بلوچ، نورستانی و پشهای، هر یک رشتهای از پارچهی بزرگتری هستند که «افغانستان» نامیده میشود. در کنار این تنوع قومی، تنوع مذهبی نیز واقعیتی انکارناپذیر در کشور است؛ مسلمانان شیعه و سنی، هر کدام با میراث دینی، فقهی و فرهنگی خود، قرنهاست در این سرزمین در کنار هم زیستهاند.
اما این همزیستی همیشه آرام نبوده است. در دورههای مختلف تاریخی و بهویژه در دهههای اخیر، شکافهای مذهبی به ابزاری در دست قدرتهای داخلی و خارجی تبدیل شدهاند. گروههایی که منافعشان در تفرقه نهفته است، آتش فرقهگرایی را دامن زدهاند و جامعهای را که میتوانست با همهی تفاوتهایش یکپارچه در کنار هم زندگی کند، از درون تکان دادهاند. بهطور نمونه، قتلعامهای مزار شریف، کشتارهای بامیان، انفجارهای مکرر در مساجد و مدارس، و ترورهای هدفمند رهبران سنی و شیعه، همه نشانههایی هستند از آنچه فرقهگرایی میتواند به یک جامعه تحمیل کند.
قوم سادات در این میان جایگاه ویژهای دارد. این قوم که نسب خود را به پیامبر اسلام میرساند، در سراسر افغانستان پراکنده هستند و از نظر مذهبی نیز هم در میان شیعیان و هم در میان اهل سنت حضور دارند. همین موقعیت منحصربهفرد است که سادات را به هر دو سوی خط مذهبی پیوند میدهد و میتواند نمادی از امکان وحدت میان شیعه و سنی در افغانستان باشد. سیدی که در یک خانوادهی سنیمذهب پشتون در پکتیا، کنر، قندهار یا هلمند زندگی میکند و یا سیدی که در یک خانوادهی تاجیک در بدخشان، یا سیدی که در یک خانوادهی ازبک در قندوز و سمنگان بزرگ شده است و نیز سیدی که در یک خانوادهی شیعهمذهب در ولایتهای میدان وردک، بامیان و پروان ریشه دارد، هر دو از یک نسب سخن میگویند و هر دو در برابر تحقیر و طرد شدن به دلیل هویتشان آسیبپذیرند. این اشتراک در آسیبپذیری، خود نوعی پیوند است.
با این حال، روایت مردم افغانستان تنها روایت خشونت نیست. در دل همین جامعه، هزاران نمونه از همزیستی مسالمتآمیز وجود دارد. در بسیاری از شهرها و روستاها، شیعه و سنی دههها همسایه بودهاند، در بازارهای یکسان معامله کردهاند، در عزا و شادی کنار هم نشستهاند و فرزندانشان را در کنار یکدیگر بزرگ کردهاند. این واقعیتِ همزیسته، نه شعارهای سیاسی، اصلیترین سند وحدت مردم افغانستان به شمار میرود.
وحدت میان شیعه و سنی در افغانستان نه یک آرمان انتزاعی است و نه محصول توافقهای رسمی، بلکه ریشهی آن در اشتراکات عمیقی است که فراتر از مرزهای مذهبی قرار دارند: زبان مشترک، خاطرهی مشترک از رنج و مقاومت، سرزمین مشترک و در بسیاری موارد، رگ و ریشهی مشترک. هر دو مذهب از یک اصل توحید سخن میگویند، هر دو پیامبر واحدی را گرامی میدارند و هر دو در برابر ظلم، استبداد و تجاوز احساس مشترک دارند. این اشتراکات نه دستاویز ادغام اجباری هویتها، بلکه پایهای برای گفتوگوی صادقانه و احترام متقابل است.
آنچه وحدت را ممکن میسازد، نه حذف تفاوتها، بلکه پذیرش آنهاست. جامعهی سالم، جامعهای نیست که همه در آن یکسان بیندیشند و یکسان عبادت کنند، بلکه جامعهای است که تفاوت را تهدید نمیبیند. شیعهی افغانستان حق دارد در مراسم عاشورا آزادانه به سوگ فرزندان پیامبر گرامی اسلام بنشیند، سنی افغانستان حق دارد بدون آنکه برچسب «وهابی» بخورد، باورهای فقهی خود را زندگی کند و سادات افغانستان حق دارد بدون آنکه هویت نَسَبیاش به بازی سیاسی تبدیل شود، با کرامت زندگی کند. احترام به این فضاها نه از سر اجبار، بلکه از سر فهم، یکی از بنیانیترین گامها به سوی همزیستی واقعی است.
تجربهی تاریخی نشان داده است که هرگاه نیروهای خارجی، چه قدرتهای منطقهای با اجندای فرقهای و چه بازیگران بینالمللی با حسابهای ژئوپلیتیکی، توانستهاند شکاف شیعه و سنی را در افغانستان عمیقتر کنند، بزرگترین بازنده مردم افغانستان بودهاند. فرقهگرایی همیشه ابزار دیگران بوده است، نه دشمنی ذاتی میان مردم با یکدیگر. شناخت این واقعیت، خود نوعی آگاهی سیاسی و دفاعی است.
افغانستانِ آینده، هر شکلی که داشته باشد، تنها در صورتی میتواند از دهههای تراژیک گذشته عبور کند که وحدت ملی را نه بر محور سلطهی یک قوم یا یک مذهب، بلکه بر پایهی کرامت برابر همهی اجزای خود بنا کند. سادات، پشتون، هزاره، تاجیک، ازبک و همهی اقوام افغانستان، هر کدام بخشی از این پیکره ملی هستند و غیاب هر یک، آن را ناقص میکند. این نه آرزو، بلکه شرط بقای این مردم و این سرزمین است.
سمیه «بدخشانی»
