افغانستان و پاکستان؛ تلاقی تاریخ، تراژدی و بازی قدرت‌ها

تنش‌های اخیر میان افغانستان و پاکستان صرفاً ادامهٔ یک اختلاف مرزی نیست؛ این بحران، بازگشتِ چرخه‌ای تاریخی است که ریشه در استعمار، رقابت‌های هویتی و مداخلات قدرت‌های بزرگ دارد. حملات هوایی پاکستان به شرق افغانستان و پاسخ‌های تند طالبان نشان می‌دهد آتش‌بس‌های شکننده، بدون حل مسئلهٔ بنیادی، دوام نمی‌آورند. این بحران در خلأ رخ نمی‌دهد؛ هم‌زمانی آن با تشدید تنش‌های خاورمیانه و رقابت ایران و آمریکا معنادار است.

خط دیورند تنها یک مرز نیست؛ نماد شکافی است که استعمار برای مدیریت منطقه ایجاد کرد. افغانستان به‌عنوان «منطقهٔ حائل» میان روسیهٔ تزاری و هندِ بریتانیا طراحی شد: نه آن‌قدر قوی که کاملاً مستقل باشد و نه آن‌قدر ضعیف که حذف شود. این الگو در دوره‌های بعد نیز تکرار شد.

از امپراتوری درانی تا مخالفت افغانستان با عضویت پاکستان در سازمان ملل متحد، حافظهٔ تاریخی این منازعه زنده مانده است. مسئلهٔ پشتونستان و تنش‌های دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ نشان داد که این شکاف فقط جغرافیایی نیست؛ بلکه هویتی و سیاسی است.

تجربهٔ بریتانیا، شوروی و سپس آمریکا نشان می‌دهد این سرزمین با منطق اشغال کلاسیک سازگار نیست؛ نه به دلیل «شکست نظامی فوری»، بلکه به سبب جنگ فرسایشی، شبکه‌های اجتماعی پیچیده و جغرافیای سخت. افغانستان بیش از آنکه قدرت‌ها را در یک نبرد نهایی شکست دهد، آن‌ها را مستهلک می‌کند.

پاکستان با پرورش طالبان در پیِ دستیابی به «عمق استراتژیک» بود؛ اما امروز با تحریک طالبان پاکستان مواجه است؛ گروهی که از همان بستر ایدئولوژیک تغذیه می‌کند. این همان پدیدهٔ بازگشت سیاست به سوی طراح آن است. حملات هوایی پاکستان بیش از آنکه راه‌حل پایدار باشد، نشانه‌ای از بن‌بست امنیتی است.

ایالات متحدهٔ آمریکا پس از خروج از افغانستان، میدان را ترک نکرد؛ بلکه شیوهٔ حضور خود را تغییر داد. در چارچوب رقابت با چین و روسیه و مهار ایران، بی‌ثباتیِ کنترل‌نشده اما مهارپذیر در پیرامون این بازیگران می‌تواند به سود توازن راهبردی واشنگتن باشد. این امر لزوماً به معنای طراحی مستقیم هر درگیری نیست، اما هم‌راستایی منافع نیز انکارشدنی نیست.

از سوی دیگر، ایران که با چالش‌های غرب آسیا و پروندهٔ هسته‌ای درگیر است، نمی‌تواند نسبت به شرق خود بی‌تفاوت باشد. هرگونه گسترش ناامنی در محور افغانستان–پاکستان می‌تواند مرزهای شرقی ایران را آسیب‌پذیر کند و فضا را برای بازیگرانی مانند داعش خراسان فراهم سازد.

در چنین فضایی، افغانستان به صحنه‌ای تبدیل می‌شود که رقابت‌های محلی و جهانی بر هم منطبق می‌شوند؛ نه کاملاً هدایت‌شده از بیرون و نه کاملاً مستقل از آن.

تنش افغانستان و پاکستان را نمی‌توان صرفاً نزاعی مرزی دانست. این بحران در سه لایهٔ هم‌زمان عمل می‌کند:

لایهٔ تاریخیِ هویتی

لایهٔ امنیتیِ مرزی

لایهٔ ژئوپلیتیکِ منطقه‌ای و جهانی

اگر پاکستان به راه‌حل صرفاً نظامی تکیه کند، خطر فرسایش تدریجی وجود دارد. اگر بحران‌های خاورمیانه تشدید شود، افغانستان بار دیگر به حاشیه‌ای فعال اما خطرناک تبدیل خواهد شد؛ جایی که رقابت قدرت‌ها نه خاموش می‌شود و نه حل.

افغانستان همچنان همان گرهی است که هر دستی برای گشودنش، اگر ظرافت نداشته باشد، آن را محکم‌تر می‌کند.

عابدی

بازنشر
پیمایش به بالا