نویسنده: سید میثم «احمدی»
در کشور ما مامورانی رخ نمایان کردهاند که به آنها میگویند: نمایندگان خدا
مأموران اما هیچوقت در اینباره نگران نیستند. برای اثبات نمایندگی خدا، نه نامه میخواهند، نه مُهر آسمانی، بلکه یک ریش دارند، یک کتابچه و آن نوع نگاه مخصوصی که آدم را پیش از هر گناهی، گناهکار تشخیص میدهد.
کارشان ساده است: مردم را از خودشان نجات دهند.
یکی را به خاطر لباس، یکی را به خاطر مو، یکی را به خاطر خنده و یکی را به خاطر اینکه چرا آنطور که مأمور میخواهد راه نرفته است.
و در میان همهی این گناهان، گناهی هست که از همه خطرناکتر است:
بیریشی
ریش، در ادارهی امر به معروف، دیگر بخشی از صورت نیست؛ سند هویت است. چیزی میان پاسپورت، سند مالکیت و مجوز عبور از مرز ایمان.
یک روز مأموری مردی را متوقف کرد.
چند ثانیه به صورتش خیره ماند. همانطور که مأمور گمرک به بیکِ نگاه میکند که مطمئن است چیزی در آن پنهان شده.
گفت: ریشت کو؟
مرد گفت: ندارم.
مأمور کتابچه را بیرون آورد و پرسید: چرا؟
مرد گفت: نمیدانم.
مأمور سر بلند کرد: نمیدانی؟
مرد جواب داد: نه
مامور: یعنی حتی درباره صورت خودت هم جواب نداری؟
مرد گفت: برادر، اگر میدانستم چرا ندارم، احتمالاً حالا ریش داشتم.
مأمور لبخند نزد. اینجا لبخند زدن خودش میتوانست یک پروندهی جداگانه باشد.
گفت: تو با این قیافه در جامعه چه پیامی میدهی؟
مرد گفت: پیام خاصی نمیدهم. فقط صورتم است.
مأمور گفت: صورتت هم باید مسئولیت اجتماعی داشته باشد.
مرد خواست چیزی بگوید که مأمور یک سیلی زد.
مرد دست روی صورتش گذاشت و پرسید: این برای چه بود؟
مأمور گفت: برای اینکه ادب شوی.
مرد گفت: و اگر مؤدب نشدم؟
مأمور گفت: سیلی دوم برای آموزش عملی است.
مرد گفت: و اگر بعد از سیلی دوم هم قانع نشدم؟
مأمور گفت: آنوقت معلوم میشود مشکل از تو نیست؛ از ظرفیت آموزشی ماست.
مرد فهمید در این اداره، حتی سیلی هم یک برنامهی آموزشی است.
مأمور دوباره کتابچه را باز کرد و نوشت: متهم فاقد ریش است و در برابر آموزش شفاهی مقاومت نشان میدهد.
کمی آنطرفتر، مأمور دیگری زنی را به خاطر رنگ لباسش متوقف کرده بود.
زن پرسید: این رنگ چه مشکلی دارد؟
مأمور گفت: من خوشم نمیآید.
زن گفت: شما نمایندهی خدا استید؟
مأمور با غرور گفت: دقیقاً.
زن پرسید: پس خدا هم از این رنگ خوشش نمیآید؟
مأمور مکثی کرد و گفت: ما برای جلوگیری از سوءتفاهم، ترجیح میدهیم نظر خدا را قبل از خودش اعلام کنیم.
اینها آدمهای عجیبیاند. برای هر چیزی اندازه دارند. برای ریش، برای مو، برای لباس، برای خنده، برای نگاهکردن و حتی برای مقدار خوشحالی.
اگر آهسته بخندی، مشکوکی.
اگر بلند بخندی، بیحیایی.
اگر نخندی، معلوم است چیزی را پنهان میکنی.
اگر ریش نداشته باشی، باید توضیح بدهی.
اگر ریش داشته باشی، باید توضیح بدهی چرا.
و اگر بپرسی «چرا؟»، تازه وارد مرحلهی خطرناک ماجرا میشوی؛ چون در فرهنگ کتابچه، سوال معمولاً شکل مؤدبانه نافرمانی است.
گاهی با خودم فکر میکنم شاید بزرگترین اشتباه این مأموران این است که خیال کردهاند خدا را میشود با متر، دفترچه و سیلی نمایندگی کرد.
خدا اگر نمایندهای میخواست، شاید کسی را میفرستاد که وقتی مردم را میبیند، اول دردشان را بپرسد؛ نه اینکه اول ریششان را بشمارد.
اما فعلاً اوضاع اینطور است.
مردم دنبال ناناند، مأمور دنبال ریش.
مردم دنبال امنیتاند، مأمور دنبال لبخند.
مردم دنبال یک روز آراماند، مأمور دنبال یک دلیل تازه برای تذکر.
و شاید طنز تلخ روزگار همین باشد: در جایی که هزاران مشکل واقعی روی زمین مانده، بعضیها چنان به نمایندگی خدا مشغول شدهاند که اگر خودِ خدا هم روزی بیریش از کنارشان عبور کند، احتمالاً متوقفش میکنند.
