بنیادگرایی طالبانی را نمیتوان صرفاً یک قرائت سختگیرانه از احکام اسلامی یا نوعی محافظهکاری مذهبی دانست. آنچه در پدیده طالبان اهمیت بنیادی دارد، شکلگیری نوعی ایدئولوژی دینی ـ سیاسی است که در آن، یک قرائت تاریخی، محدود و گزینشی از اسلام، خود را با حقیقت مطلق دین یکی میکند و سپس برای تحقق آن، قدرت سیاسی و اجبار اجتماعی را به کار میگیرد. بنابراین، نقد طالبان در سطح علمی نباید صرفاً متوجه برخی رفتارهای این گروه باشد؛ بلکه باید مبانی معرفتشناختی، کلامی، فقهی، اخلاقی و سیاسی این نوع بنیادگرایی را مورد بررسی قرار دهد.
نخستین مسئله، خلط میان اسلام و فهم تاریخی انسان از اسلام است. اسلام، بهعنوان وحی، در نگاه مسلمانان منشأ الهی دارد؛ اما هر تفسیری که انسان از قرآن، سنت و شریعت ارائه میکند، محصول فهم انسانی است. فقیه، مفسر و عالم دینی معصوم نیستند و تاریخ اندیشه اسلامی نیز دقیقاً بر همین اساس شکل گرفته است. وجود مذاهب گوناگون فقهی و اختلافهای عمیق میان فقها نشان میدهد که در بسیاری از مسائل، میان «متن مقدس» و «فهم انسان از متن» فاصله وجود دارد. از این رو، هنگامی که یک جریان سیاسی مدعی میشود تفسیر خودش همان اسلام حقیقی است و مخالفانش نهتنها سیاسی، بلکه دینی و اخلاقاً محکوماند، نخستین خطای معرفتشناختی خود را مرتکب شده است.
بنیادگرایی طالبانی از همین نقطه آغاز میشود: تبدیل تفسیر به حقیقت مطلق. این جریان، مجموعهای خاص از برداشتهای فقهی و فرهنگی را از زمینه تاریخی خود جدا میکند و آنها را بهعنوان احکام تغییرناپذیر الهی عرضه مینماید. در نتیجه، میان نص و تفسیر، میان شریعت و فقه، و میان دین و فرهنگ تمایزی جدی باقی نمیماند. این در حالی است که فقه اسلامی اساساً دانش انسانیِ فهم و استنباط احکام است و تاریخ آن نشان میدهد که اختلاف، اجتهاد، استدلال و بازاندیشی همواره بخشی از سنت فقهی مسلمانان بوده است.
از این منظر، طالبان را نمیتوان صرفاً با عنوان «اسلام سنتی» توضیح داد. پژوهشهای دانشگاهی درباره ریشههای طالبان نشان میدهد که این جریان از سنت دیوبندی تأثیر پذیرفته، اما در عین حال، ایدئولوژی آن با شرایط تاریخی افغانستان، فرهنگ اجتماعی و قبیلهای، تجربه جنگ، سیاست منطقهای و ساختار قدرت نیز درهم آمیخته است. بنابراین، آنچه در حکومت طالبان مشاهده میشود، حاصل یک فرایند تاریخی و اجتماعی است، نه تجسم ساده و بیواسطه «اسلام ناب». همین تمایز از نظر علمی بسیار مهم است؛ زیرا اجازه نمیدهد فرهنگ یک جامعه، برداشت یک مکتب یا سیاست یک حکومت بهعنوان حکم قطعی خدا معرفی شود.
دومین مشکل بنیادگرایی طالبانی، فروکاستن دین به مجموعهای از قواعد ظاهری و رفتاری است. اسلام در قرآن تنها مجموعهای از مقررات نیست؛ بلکه یک نظام توحیدی، اخلاقی و معنوی است که مفاهیمی چون عدالت، رحمت، امانت، کرامت انسان، مسئولیت، علم و مبارزه با ظلم در مرکز آن قرار دارند. اگر دین از این منظومه اخلاقی جدا شود و عمدتاً به پوشش، شکل ظاهری رفتار، مجازات و کنترل اجتماعی فروکاسته شود، آنچه باقی میماند ممکن است صورت دین داشته باشد، اما از روح اخلاقی دین فاصله میگیرد.
مسئله اساسی در اینجا، تفاوت میان هدایت و کنترل است. هدایت دینی اساساً با آگاهی، ایمان، اختیار و تحول درونی انسان ارتباط دارد؛ اما کنترل سیاسی با اجبار و نظارت بیرونی. حکومت میتواند بدن انسان را مجبور کند، اما نمیتواند ایمان را با زور تولید نماید. انسان ممکن است تحت فشار حکومت، ظاهراً رفتار خاصی انجام دهد، اما این رفتار الزاماً بیانگر ایمان نیست. بنابراین، هرگاه یک حکومت دینی تلاش کند تمام جزئیات زندگی انسان را با ابزار پلیسی کنترل کند، باید پرسید که آیا هنوز با «هدایت دینی» روبهرو هستیم یا با سیاسیشدن دین و تبدیل آن به ابزار انضباط اجتماعی.
از همین جا، مسئله «امر به معروف و نهی از منکر» نیز اهمیت پیدا میکند. این مفهوم در سنت اسلامی ریشه دارد، اما تبدیل آن به یک دستگاه دائمی کنترل اجتماعی نیازمند اثبات جداگانه است. نمیتوان صرفاً از وجود اصل امر به معروف نتیجه گرفت که حکومت حق دارد در تمام جزئیات زندگی مردم دخالت کند. میان دعوت اخلاقی، اصلاح اجتماعی و دولت پلیسی تفاوتی بنیادی وجود دارد. اگر امر به معروف از حکمت، اخلاق، خیرخواهی و مسئولیت جدا شود و به ابزار ترس و مجازات تبدیل گردد، ممکن است وسیلهای که در اصل برای اصلاح اخلاقی جامعه طراحی شده، خود به ابزار سلطه تبدیل شود.
سومین مسئله، نسبت بنیادگرایی طالبانی با عقل است. یکی از ویژگیهای مهم قرآن، دعوت مکرر انسان به تعقل، تدبر، تفکر و مشاهده است. قرآن انسان را موجودی میداند که باید ببیند، بیندیشد و انتخاب کند. اما بنیادگرایی افراطی معمولاً در برابر پرسش، شک و نقد، ساختاری بسته ایجاد میکند. در این ساختار، پرسش از مبانی یک حکم ممکن است بهعنوان مخالفت با دین تلقی شود و نقد یک عالم یا حکومت دینی، مخالفت با خدا معرفی گردد.
این وضعیت از نظر معرفتشناختی خطرناک است؛ زیرا قداست دین به قداست تفسیر انسانی منتقل میشود. هنگامی که حاکم یا عالم خود را نماینده انحصاری حقیقت بداند، دیگر نقد او صرفاً نقد یک انسان نیست؛ بلکه در ذهن پیروان، نقد دین تلقی میشود. به این ترتیب، قدرت سیاسی از امکان خطا و اصلاح خارج میشود. این همان نقطهای است که دین میتواند از یک نظام هدایت اخلاقی به یک ایدئولوژی بسته تبدیل گردد.
چهارمین مسئله، نگاه بنیادگرایی طالبانی به زن است. اهمیت این موضوع صرفاً در برخی قوانین مربوط به زنان خلاصه نمیشود؛ بلکه مسئله عمیقتر، تصویری است که این ایدئولوژی از انسان ارائه میکند. اگر زن پیش از آنکه یک انسان دارای اراده، عقل، استعداد و مسئولیت اخلاقی باشد، صرفاً موجودی تلقی شود که باید تحت حفاظت و کنترل قرار گیرد، در واقع شخصیت مستقل او تضعیف شده است.
محدودیتهای گسترده طالبان علیه آموزش، اشتغال و مشارکت اجتماعی زنان، نمونه روشنی از این مسئله است. سازمان ملل و نهادهای بینالمللی بارها گزارش کردهاند که دختران افغانستان از آموزش متوسطه محروم شدهاند و محدودیتهای گستردهای بر تحصیل و اشتغال زنان اعمال شده است. این سیاستها آثار مستقیم و عمیقی بر آینده علمی، اقتصادی و اجتماعی افغانستان گذاشته است.
اما از نظر دینی، پرسش مهمتر این است: دلیل قطعی و عام قرآنی برای محروم کردن زن از علم و مشارکت اجتماعی چیست؟
پاسخ به این پرسش را نمیتوان صرفاً با استناد به سنتهای فرهنگی یا برداشتهای خاص فقهی ارائه کرد. اگر حکمی ادعا میکند که «خواست خدا» است، باید بتوان منشأ آن را با روش علمی روشن کرد. تفاوت بزرگی میان «یک فقیه در یک شرایط تاریخی خاص چنین فتوا داده است» و «خدا چنین خواسته است» وجود دارد. تبدیل اولی به دومی، همان مطلقسازی فهم انسانی است که یکی از بنیادیترین مشکلات بنیادگرایی به شمار میرود.
پنجمین مشکل، خلط میان شریعت و فقه است. شریعت، در معنای گسترده، راه و نظام الهی هدایت است؛ اما فقه، دانش انسانی برای فهم احکام است. فقه محصول تلاش انسان برای فهم نصوص است و به همین دلیل در تاریخ اسلام دچار اختلاف و تحول بوده است. هیچ مذهب فقهی تمام حقیقت را در اختیار ندارد و هیچ فقیهی مصون از خطا نیست.
اگر این تمایز پذیرفته شود، بسیاری از ادعاهای بنیادگرایی طالبانی نیازمند بازنگری خواهند شد؛ زیرا نمیتوان هر حکم فقهی تاریخی را بدون توجه به شرایط تولید آن، مستقیماً به خداوند نسبت داد. فقه باید در کنار قرآن، سنت، اصول استنباط، مقاصد شریعت، عقل، اخلاق و شرایط واقعی زندگی انسان فهم شود.
ششمین مسئله، نسبت میان اسلام و عدالت است. عدالت در اسلام یک مفهوم حاشیهای نیست. اگر حکومت خود را اسلامی مینامد، نمیتوان مشروعیت آن را صرفاً از نام «شریعت» یا اجرای برخی مجازاتها استخراج کرد. معیار اساسیتر این است که آیا نظام سیاسی در عمل عدالت، امنیت، کرامت و حقوق انسانها را تأمین میکند یا خیر.
اجرای یک مجازات با عنوان شرعی، بهخودیخود عدالت را تضمین نمیکند. عدالت نیازمند دادرسی عادلانه، اثبات جرم، صلاحیت قاضی، رعایت حقوق متهم، تناسب مجازات و جلوگیری از خطای قضایی است. بنابراین، «شرعی بودن عنوان یک مجازات» جایگزین عدالت نمیشود.
از همین منظر، استفاده از خشونت برای تحمیل اخلاق نیز با یک تناقض درونی روبهروست. اخلاق هنگامی ارزشمند است که انسان آن را آگاهانه بپذیرد. اگر انسان تنها به دلیل ترس از مجازات رفتاری انجام دهد، حکومت ممکن است اطاعت ایجاد کرده باشد، اما الزاماً فضیلت اخلاقی تولید نکرده است.
هفتمین مسئله، انحصارگرایی سیاسی است. بنیادگرایی طالبانی نهتنها یک تفسیر دینی را مطلق میکند، بلکه آن را به ساختار قدرت سیاسی پیوند میدهد. در چنین نظامی، اختلاف سیاسی میتواند به اختلاف دینی تبدیل شود. مخالف حکومت دیگر فقط مخالف یک سیاست نیست؛ بلکه ممکن است بهعنوان مخالف شریعت معرفی شود.
این وضعیت امکان اصلاح را بهشدت کاهش میدهد؛ زیرا هر حکومت انسانی نیازمند امکان نقد و اصلاح است. اگر حکومت ادعا کند که ساختار سیاسی آن مستقیماً بیان اراده الهی است، اصلاح آن دشوار میشود؛ زیرا اصلاح حکومت در ذهن پیروان ممکن است به معنای اصلاح خدا تلقی گردد. این در حالی است که در نگاه اسلامی، تنها وحی الهی مقدس است؛ حکومت انسانها و فهم آنان از دین، به دلیل انسانی بودن، قابل نقد است.
از این رو، اسلامی بودن حکومت نباید به معنای مصونیت آن از نقد باشد. برعکس، هرچه حکومت ادعای دینی بیشتری داشته باشد، ضرورت نقد علمی آن بیشتر میشود؛ زیرا امکان سوءاستفاده از مقدسات افزایش مییابد.
بنیادگرایی افراطی در نهایت با یک تناقض بزرگ روبهرو میشود: از یک سو ادعا میکند که میخواهد دین را از تحریف حفظ کند، اما از سوی دیگر، تفسیر تاریخی خود را چنان مطلق میکند که امکان گفتوگوی علمی درباره دین را از بین میبرد. در نتیجه، چیزی که قرار بود دفاع از دین باشد، میتواند به انحصار دین تبدیل شود.
اسلام برای بنیادگرایی افراطی به یک «هویت سیاسی» تبدیل میشود؛ در حالی که اسلام، پیش از آنکه ابزار ساخت قدرت باشد، دعوتی توحیدی و اخلاقی است. هدف قرآن تنها ساختن انسان مطیع نیست؛ بلکه ساختن انسانی مسئول، آگاه و عادل است.
از این منظر، میتوان گفت مشکل بنیادگرایی طالبانی فقط «سختگیری» نیست. مشکل عمیقتر، تغییر ماهیت رابطه انسان با دین است: انسان به جای آنکه حقیقت را با عقل، ایمان، اخلاق و معرفت بجوید، باید یک دستگاه ایدئولوژیک از پیش تعیینشده را بپذیرد. دین از یک حقیقت زنده و قابل تأمل به مجموعهای از فرمانهای سیاسی تبدیل میشود و عالم دینی از راهنمای اخلاقی به مرجع قدرت تبدیل میگردد.
بنابراین، نقد بنیادگرایی طالبانی را نباید دشمنی با اسلام دانست. برعکس، میتوان این نقد را تلاشی برای دفاع از اسلام در برابر ایدئولوژیک شدن اسلام دانست.
اسلام را نمیتوان در طالبان خلاصه کرد؛ همانگونه که طالبان را نیز نمیتوان بدون شناخت عناصر اسلامی موجود در ایدئولوژی آنان فهم کرد. روش علمی نه انکار این ارتباط است و نه یکی دانستن آنها. روش علمی میان اسلام بهعنوان دین، فقه بهعنوان دانش تاریخی، فرهنگ بهعنوان محصول جامعه، و طالبانیسم بهعنوان ایدئولوژی سیاسی ـ دینی تمایز میگذارد.
در نهایت، بنیادیترین نقد بر بنیادگرایی طالبانی این است که این جریان، یک تفسیر انسانی و تاریخی را به جای حقیقت مطلق مینشاند، سپس برای اجرای آن از قدرت سیاسی استفاده میکند و در نهایت مخالفت با آن تفسیر را مخالفت با اسلام معرفی مینماید.
این دقیقاً همان نقطهای است که باید در برابر آن ایستاد:
اسلام مقدس است؛ اما هیچ تفسیر انسانی از اسلام مقدس نیست.
قرآن مقدس است؛ اما برداشت طالبان از قرآن مقدس نیست.
دین قابل احترام است؛ اما حکومت دینی از نقد علمی معاف نیست.
و مهمتر از همه:
نقد طالبانیسم، اگر با معیارهای قرآن، عقل، اخلاق، تاریخ اسلام، اصول فقه و عدالت انسانی انجام شود، نقد اسلام نیست؛ بلکه نقد تبدیل اسلام به ایدئولوژی قدرت است.
از این منظر، بنیادگرایی افراطی طالبانی نهتنها یک مسئله سیاسی، بلکه یک مسئله عمیق معرفتشناختی و دینی است: مسئله زمانی آغاز میشود که انسان، فهم محدود خود از وحی را با خود وحی یکی میگیرد و سپس به نام خدا بر انسانها حکومت میکند.
دکتر سیدلطیف «صدرا»
هلسینکی ـ فنلاند
