مهاجرت؛ آخرین ایستگاه جوانان افغانستان

مهاجرت؛ آخرین ایستگاه جوانان افغانستان

گزارش ویژه

در افغانستان امروز، برای شمار بزرگی از جوانان، مشکل فقط پیدا نکردن یک شغل نیست، بلکه مشکل، طولانی شدن انتظار برای آغاز زندگی است.

صبح‌ها در بسیاری از شهرها، جوانانی از خانه بیرون می‌شوند که مدرک تحصیلی در دست دارند، چندین درخواست کاری در موبایل‌های شان ذخیره کرده‌اند و شماره ده‌ها اداره و شرکت را می‌شناسند، اما در پایان روز، دوباره با همان پرسش به خانه برمی‌گردند: «فردا چه کار کنم؟»

بازار کار برای بسیاری از آنان نه یک میدان رقابت، بلکه دیواری بلند شده است؛ دیواری میان تحصیلات و درآمد، میان توانایی و فرصت، و میان رویای استقلال و واقعیت وابستگی به خانواده.

«احمد» جوان ۲۶ ساله در کابل است. او می‌گوید که ۱۸ سال درس خوانده، اما پس از فراغت نتوانسته شغلی متناسب با رشته‌اش پیدا کند.

او می‌گوید: «مشکل فقط این نیست که کار پیدا نمی‌شود. مشکل این است که هرچه بیشتر منتظر می‌مانی، اعتمادبه‌نفست هم کمتر می‌شود. یک روز می‌بینی دوستانت مهاجر شده‌اند و بعضی‌های دیگر هر کاری که پیدا کرده‌اند انجام می‌دهند.»

به گفته احمد در حال حاضر بهترین پست‌ها را در ادارات دولتی کسانی پر کرده‌اند که حتا مدرک صنف دوازدهم هم ندارند، ولی چون طالب یا از بستگان طالبان هستند، این پست را گرفته‌اند.

سال‌ها تحصیل برای بسیاری از جوانان با یک تصور ساده همراه بوده است « درس بخوان، فارغ شو و وارد بازار کار شو». اما میان این دو مرحله، شکافی ایجاد شده که برای برخی جوانان سال‌ها طول می‌کشد.

«مریم» ۲۴ ساله، می‌گوید: «وقتی مکتب می‌خواندم، فکر می‌کردم دانشگاه که تمام شد، زندگی واقعی شروع می‌شود. دانشگاه تمام شد، اما زندگی هنوز شروع نشده است.»

می‌گوید: «گاهی فکر می‌کنم مشکل من کمبود توانایی نیست؛ مشکل این است که جایی برای استفاده از توانایی‌ام وجود ندارد.»

جوانی که درآمد ندارد، در بسیاری موارد نمی‌تواند مستقل زندگی کند، برای ازدواج تصمیم بگیرد، خانه اجاره کند یا حتی هزینه‌های ابتدایی زندگی خود را به‌تنهایی تأمین کند.

در خانواده‌هایی که درآمد محدود است، حضور یک عضو بیکار می‌تواند فشار اقتصادی را بر دیگر اعضا نیز افزایش دهد.

پدران، مادران و اعضای خانواده گاهی ناچار می‌شوند هزینه‌های یک جوان بزرگسال را برای سال‌های بیشتری تحمل کنند؛ در حالی که خودشان نیز با افزایش هزینه‌های زندگی دست‌وپنجه نرم می‌کنند.

«سعید»، یک پدر ۵۴ ساله، می‌گوید: «پسرم تحصیل کرده است، اما هنوز برای هزینه‌های خودش از من پول می‌گیرد. من ناراحت نیستم که کمکش می‌کنم؛ ناراحتم از این‌که آینده‌ای برایش نمی‌بینم، چون با این وضعیت آینده ناامیدکننده است.»

اما در بخش دیگر ماجرا مهاجرت است. برای بخشی از جوانان، مهاجرت دیگر فقط یک انتخاب نیست؛ تبدیل به یکی از معدود مسیرهای تصورشده برای تغییر وضعیت اقتصادی و زندگی شده است.

وقتی جوانی بارها برای کار درخواست می‌دهد و نتیجه نمی‌گیرد، ممکن است نگاهش از «پیدا کردن شغل» به «پیدا کردن راه خروج» تغییر کند.

«حمید»، ۲۹ ساله، می‌گوید: «من اول دنبال کار بودم. حالا دنبال راه مهاجرت هستم. فرقش این است که قبلاً می‌خواستم آینده‌ام را اینجا بسازم، اما حالا فقط می‌خواهم جایی برسم که بتوانم زندگی کنم.»

این تغییر نگاه، تنها یک مسئله اقتصادی نیست؛ بر ساختار خانواده، ازدواج، مهاجرت نیروی جوان و آینده سرمایه انسانی افغانستان نیز اثر می‌گذارد.

بحران بیکاری معمولاً با تصاویر یک کارخانه تعطیل یا صف طولانی کارجویان دیده نمی‌شود.

گاهی در سکوت یک خانه دیده می‌شود؛ در جوانی که صبح دیر از خواب بیدار می‌شود چون جایی برای رفتن ندارد، در پدری که نمی‌داند تا چه زمانی می‌تواند هزینه‌های فرزندش را تأمین کند، در دختری که استقلال اقتصادی‌اش به تأخیر افتاده و در جوانی که تمام برنامه‌های آینده‌اش را به «اگر کاری پیدا شد» گره زده است.

این بحران ممکن است در ظاهر آرام باشد، اما آثار آن آرام نیست.
وقتی یک نسل نتواند از تحصیل به اشتغال، از اشتغال به استقلال و از استقلال به تشکیل خانواده و ساختن آینده عبور کند، مسئله دیگر فقط «نبود شغل» نیست.

مسئله، متوقف شدن بخشی از مسیر طبیعی زندگی یک نسل است.

و شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد که در افغانستان، شمار زیادی از جوانان هنوز شکست نخورده‌اند؛ بلکه آن‌ها فقط هنوز فرصتی برای شروع پیدا نکرده‌اند.

نوا؛ صدای حقیقت، صدای مردم

بازنشر
پیمایش به بالا