افغانستان؛ سکوی جنگ بعدی یا میدان جنگ نیابتی تازه؟
واحد تحلیلی نوا
برخی منابع تحقیقاتی روسیه احتمال دادهاند که جنگ احتمالی بعدی امریکا و اسرائیل علیه ایران ممکن است از میدانهای هوایی و زمینی افغانستان آغاز شود. همچنین، گزارشهایی درباره تماسهایی میان مقامهای استخباراتی طالبان و امریکا در ماه اکتبر منتشر شده است؛ هرچند تا زمانی که این گزارشها از سوی منابع مستقل تأیید نشوند، نمیتوان درباره صحت و ماهیت این تماسها با اطمینان کامل داوری کرد.
این گزارشها، پیش از هر چیز، باید در بستر منافع خود مسکو بررسی شوند. روسیه سالهاست که بازگشت حضور نظامی امریکا به آسیای مرکزی و افغانستان را خط سرخ امنیتی خود میداند و هر روایتی که چنین بازگشتی را خطری فوری برای منطقه جلوه دهد، میتواند هم تهران را هوشیار سازد، هم کشورهای آسیای مرکزی را از همکاری با واشنگتن بازدارد و هم طالبان را زیر فشار قرار دهد.
این به معنای بیپایه بودن این گزارش نیست، بلکه نشان میدهد که تا زمان ظهور شواهد مستقل و قابل اتکا، باید آنها را در حد سناریوهای احتمالی و نه واقعیتهای اثباتشده بررسی کرد.
با این حال، زمینههای شکلگیری چنین سناریویی کاملاً فرضی نیست. رئیسجمهور امریکا در سال گذشته بارها خواستار بازپسگیری پایگاه هوایی بگرام شد و هشدار داد که اگر افغانستان این پایگاه را به امریکا بازنگرداند، «اتفاقات بدی» رخ خواهد داد.
در مقابل، طالبان با صراحت موضع گرفتند و ذبیحالله مجاهد، سخنگوی ارشد طالبان، گفت که افغانها هرگز اجازه نخواهند داد خاکشان تحت هیچ شرایطی به کسی سپرده شود. این مواضع علنی نشان میدهد که موضوع پایگاههای افغانستان در محاسبات سیاسی واشنگتن مطرح بوده است؛ اما از این موضوع بهتنهایی نمیتوان نتیجه گرفت که برنامهای عملیاتی برای استفاده از خاک افغانستان علیه ایران در دست اجراست.
با این حال، اگر تحولات نظامی سال جاری و حملات گسترده امریکا و اسرائیل بر ایران را در نظر بگیریم، میتوان دریافت که چرا جغرافیای افغانستان، بهعنوان منطقهای در شرق ایران و در همسایگی خراسان و سیستانوبلوچستان، ممکن است برای برخی طراحان نظامی جذابیت داشته باشد.
اما جذابیت جغرافیایی با امکان عملیاتی یکی نیست. افغانستان کشوری محاط به خشکه است و هر عملیات هوایی گسترده از خاک آن، به ترتیبات پیچیده برای عبور از حریم هوایی پاکستان یا کشورهای آسیای مرکزی نیاز خواهد داشت. پشتیبانی لوژستیکی پایگاههایی چون بگرام، قندهار یا شیندند نیز بدون دسترسی به کریدورهای زمینی یا هوایی امن، با دشواریهای جدی روبهرو خواهد بود.
امریکا در حال حاضر در خلیج فارس پایگاههایی بهمراتب نزدیکتر و مجهزتر در اختیار دارد. بنابراین، اگر استفاده نظامی از خاک افغانستان در محاسبات واشنگتن مطرح باشد، ارزش آن لزوماً در جایگزینی این پایگاهها نیست، بلکه میتواند به گشودن جبههای دیگر برای پراکندهسازی توان دفاعی ایران و دسترسی به عمق شرقی آن کشور مربوط شود.
با این همه، چنین سناریوهایی با محدودیتهای عملیاتی و هزینههای سیاسی و نظامی سنگینی همراهاند و در محاسبات پنتاگون باید با خطر گرفتار شدن دوباره در باتلاق افغانستان سنجیده شوند.
اگر گزارشهای مربوط به توافق میان طالبان و امریکا صحت داشته باشند، نخستین پیامدهای آن میتواند در داخل افغانستان ظاهر شود. مشروعیت طالبان نزد بخش قابل توجهی از پایگاه اجتماعی و جنگجویانشان بر روایت «اخراج اشغالگر» استوار است. بازگشت نیروهای امریکایی به خاک افغانستان، آن هم با هدف حمله به یک کشور مسلمان همسایه، میتواند این روایت را از درون تضعیف کند.
خطر اصلی برای طالبان شاید نه شورش عمومی مردم، که سالهاست زیر فشار سرکوب، امکان سازماندهی و اعتراض گسترده از آنها گرفته شده است، بلکه انشعاب درون خود طالبان و پیوستن جنگجویان ناراضی به گروههای افراطیتر باشد.
در عین حال، جوامع غیرپشتون، بهویژه شیعیان افغانستان، که پیوندهای فرهنگی و مذهبی عمیقی با ایران دارند، در چنین شرایطی ممکن است هم در معرض بدگمانی طالبان قرار گیرند و هم به یکی از عرصههای رقابت نیابتی تهران و رقبای آن تبدیل شوند. این روند، در صورت تحقق، میتواند شکافهایی را که در شمال و غرب افغانستان تا حدی پنهان ماندهاند، تشدید کند.
پیامد دوم به واکنش جمهوری اسلامی ایران مربوط است. این دیدگاه که در صورت آغاز حمله از خاک افغانستان، جمهوری اسلامی ایران ممکن است حق هدف قرار دادن مبدأ حمله را برای خود محفوظ بداند، از منظر حقوق بینالملل به اصل دفاع مشروع در ماده پنجاهویکم منشور سازمان ملل متحد مربوط میشود.
با این حال، انطباق این اصل بر یک وضعیت مشخص، به ماهیت حمله، نقش دولت میزبان و شرایط حقوقی و عملیاتی آن بستگی دارد. صرف وجود یک پایگاه خارجی در خاک یک کشور، بهخودیخود، به معنای مجاز بودن هرگونه حمله به آن کشور نیست. حق دفاع مشروع به اصول ضرورت و تناسب مقید است و نمیتواند مبنایی برای هدف قرار دادن «بخشهای مختلف افغانستان» بهطور کلی باشد.
هر حملهای که به تلفات غیرنظامیان بینجامد، از نظر حقوقی نیازمند بررسی دقیق خواهد بود و از نظر سیاسی نیز ممکن است به زیان ایران تمام شود؛ زیرا میتواند افکار عمومی افغانستان را، که اکنون بهدلیل اخراج گسترده مهاجران و مناقشه آب هلمند به عاملی برای افزایش تنشها میان ایران و افغانستان تبدیل شده است، بهسوی دشمنی آشکار سوق دهد.
از نظر راهبردی، ایران با یک معضل روبهرو خواهد بود: ضربه به پایگاههای مورد استفاده نیروهای مهاجم ممکن است از نگاه تهران اقدامی بازدارنده تلقی شود، اما گسترش حملات به زیرساختهای افغانستان میتواند به تشدید درگیری و شکلگیری یک جنگ فرسایشی در جبهه شرقی بینجامد؛ وضعیتی که میتواند برخی بازیگران از آن سود ببرند.
اما پرسش کلیدی این است که چرا طالبان باید به چنین سناریویی تن دهند. فرضیهای که بر اساس آن، رضایت طالبان به همکاری با امریکا ممکن است به دریافت تضمینهایی از واشنگتن و متحدان عربی آن درباره «ضربه نهایی و تمامکننده» به نظام ایران وابسته باشد، از نظر تحلیلی قابل بررسی است؛ اما در حال حاضر، بدون شواهد مستقل، نمیتوان آن را بهعنوان انگیزه واقعی طالبان مطرح کرد.
طالبان بازیگرانی عملگرا هستند و تجربه نشان داده است که ممکن است در برابر بقای قدرت، بهرسمیتشناسی و دسترسی به منابع مالی، از برخی مواضع آرمانی خود عقبنشینی کنند. اگر رهبران طالبان به این ارزیابی برسند که نظام ایران در آستانه فروپاشی است، همراهی با طرفی که آن را برنده احتمالی میدانند، ممکن است از نگاه طالبان نوعی سرمایهگذاری سیاسی تلقی شود.
با این حال، چند عامل این فرضیه را با تردید روبهرو میکند.
نخست، اعتبار تضمینهای امریکا است. طالبان شاهد بودند که واشنگتن چگونه در روند توافق دوحه، متحدان بیستسالهاش در کابل را کنار گذاشت و از همین رو، دلیلی قطعی برای اعتماد به حمایت امریکا پس از پایان یک درگیری ندارند.
دوم، هیچ قدرت خارجی نمیتواند فروپاشی یک نظام سیاسی را تضمین کند. تحولات نظامی نشان دادهاند که یک نظام ممکن است زیر ضربات سنگین آسیب ببیند، بیآنکه لزوماً سقوط کند. اگر ایران همچنان پابرجا بماند، طالبان ممکن است با همسایهای آسیبدیده، خشمگین و برخوردار از ابزارهای نفوذ گسترده در داخل افغانستان روبهرو شوند.
سوم، طالبان باید روابط خود با روسیه، چین و پاکستان را نیز در محاسباتشان لحاظ کنند؛ مسکو و پکن با بازگشت حضور نظامی امریکا به افغانستان مخالفاند و همکاری آشکار طالبان با واشنگتن میتواند به روابط دیپلوماتیک آنان با این دو قدرت آسیب برساند.
از همین رو، یکی از سناریوهای قابل بررسی، نه توافق کامل و نه رد کامل، بلکه نوعی همکاری محدود و غیرشفاف است؛ برای مثال، تبادل اطلاعات استخباراتی، ترتیبات محدود پروازی یا چشمپوشی از برخی فعالیتهایی که طالبان بتوانند در صورت لزوم، مسئولیت آنها را انکار کنند.
البته این موارد صرفاً فرضیههایی درباره نوعی از همکاریاند و نباید آنها را به معنای وجود شواهدی مبنی بر وقوع چنین اقداماتی دانست. چنین الگویی، در صورت تحقق، میتواند به طالبان امکان دهد از امتیازات مالی و سیاسی بهره ببرند، بدون آنکه آشکارا افغانستان را به سکوی جنگ تبدیل کنند.
با این حال، حتی همکاری محدود و غیرشفاف نیز میتواند خطرناک باشد؛ زیرا اگر تهران نتواند میان همکاری محدود و مشارکت مستقیم در عملیات نظامی تمایز قائل شود، امکان دارد بر اساس بدترین سناریوی ممکن تصمیم بگیرد و درگیری گسترش یابد.
در نهایت، در صورت تحقق چنین سناریویی، بیش از همه مردم افغانستان در معرض آسیب قرار میگیرند. مردمی که پس از چهار دهه جنگ، هنوز از فقر، انزوا و سرکوب رنج میبرند، ممکن است بار دیگر به میدان رقابت و تسویهحساب قدرتهای بزرگ تبدیل شوند.
خواه گزارشهای مطرحشده از سوی برخی منابع روسی بر اطلاعات معتبر استوار باشند و خواه بخشی از رقابت روایی میان قدرتها باشند، نمیتوان صرف انتشار آنها را دلیلی بر وجود یک برنامه نظامی قطعی دانست. آنچه اهمیت دارد، بررسی شواهد مستقل، تمایز میان گزارش و تحلیل و پرهیز از نتیجهگیری شتابزده است.
افغانستان در معادله ایران و امریکا ممکن است از اهمیت راهبردی برخوردار باشد، اما تبدیل شدن آن به سکوی عملیات نظامی علیه ایران هنوز نیازمند شواهدی روشن و قابل راستیآزمایی است. در هر صورت، تصمیمهایی که طالبان در این زمینه بگیرند، اگر چنین تصمیمهایی واقعاً در دستور کار باشند، میتوانند پیامدهایی فراتر از افغانستان داشته باشند و بر امنیت سراسر منطقه تأثیر بگذارند.
